🌱963

بیا از امشب بگردیم خود گمشده‌مون رو پیدا کنیم، . بیا حضور و وجود خدا رو خودمون به تنهایی، خاص خودمون، کشف کنیم. فارغ از هرچه دیده و شنیده‌ بوده‌ایم. بیا تک تک این لحظات رو برای درک حضورمون در وجود مطلق خدا و حضور خدا در خودمون، حریصانه نفس بکشیم...

چشم‌هایم...

گفته بود چشم‌هایم برایش به‌منزله‌ی کتابی است که سطر به سطرش را همیشه به خاطر دارد؛ اما مگر می‌توان انکار کرد که قسمت بیشتری از قصه‌ها، آن سوی واژه‌ها، آن‌جا که هرگز خوانده نمی‌شود، جریان دارد؟

تفسیری اضافی‌ست...

هیچ‌کس نمی‌داند چه رنجی کشیده‌ای تا آرام باشی و چه مشکلاتی از سر گذرانده‌ای تا به اینجای جهان برسی. هیچ‌کس تاریخچه‌ی زیست تو را نخواهد فهمید و همه به اکنون تو نگاه خواهندکرد، نه تاوان‌های سنگینی که برای ایستادنت در اکنون پرداخته‌ای.آدم‌ها تو را از دور برانداز می‌کنند و از دور، همه‌چیز ساده‌تر از آن چیزی تصور می‌شود که فکر می‌کنی. این واقعیت را بپذیر و توضیح نده! توضیحات اضافه، همیشه همه چیز را خراب می‌کنند. آن کسی که یک‌بار از رودخانه عبور کرده، به سختی‌های عبور از آب‌های خروشان و پستی‌ و بلندی‌های مسیر، واقف است و نیازی به توضیح نیست و برای کسی که تجربه‌ی عبور ندارد هم هر توضیح و اشاره و تفسیری اضافی‌ست...

🌱963

خدایا همیشه پیشم بمون. 
نذار گم بشم دور بشم،
تو این دنیا تنهای تنها بشم، باشه؟

از چه باید گلایه کرد؟ذهنِ ناتوان از یادآوری، یا تکه‌های شکسته‌ی وجودی که هیچ‌گاه شبیه قبل نمی‌شود؟

 

شب که می‌شود، دیواری که دور خودم کشیده‌ام از همیشه سست‌تر می‌شود. آنقدر سست، که با اولین ضربه‌ی افکارم، فرو می‌ریزد و من نمی‌دانم زیر آوار دیوار تنهایی‌ام جان می‌دهم، یا افکاری که تیشه بر ریشه‌ی وجودم می‌زنند.
 نبرد نابرابری که همیشه از آن زنده، اما فرسوده‌تر از قبل بیرون می‌آیم؛ نبرد با افکاری که نه می‌کشند، نه کشته می‌شوند. افکاری که رسالتشان شکنجه‌ی روح است و فرسودن جان.
امشب نوبت کودکی‌ام بود. شنیده‌ام دوران کودکی، شیرین‌ترین دورانِ زندگی هر انسانی‌ست.تلخ می‌شوم و حالا نوبت این کلمات است تا زهرِ گذشته‌هارا در خود حفظ کنند.
چشم‌هایم را می‌بندم و دنبال مقصر می‌گردم. برای یک انسانِ تنها، که حتی از خود گریزان است، چه مقصری جز خود وجود دارد؟ اما نه، شاید تنها کسی که برایم مانده، دخترک نه ساله‌ای با موهای‌ آشفته‌ و چشم‌هایی گریان است. چشم‌هایی که نمی‌توانم به آنها نگاه کنم، چشم‌های خودم....
چشم‌هایم را باز می‌کنم و شکنجه آغاز می‌شود.
 نه مرهمی در راه است، نه التیامی و نه حتی کسی که بار گذشته‌ها را از روی دوش این کودک نه ساله بردارد...

...

تا حالا به اعتبارِ سراب، قدم در آتش گذاشته‌ای؟

«من» را دیدم!

امروز دمِ غروب که داشتم مسیر همیشگی را سمتِ خانه گز میکردم، «من» را دیدم. گوشه‌ی خیابان دستش را زیر چانه زده‌بود و چشم به آمد و شُد مردم وصله کرده‌بود. شنیدم که توی خیالاتش با خودش حرف میزد؛ مثلا میگفت: عمقِ فاجعه اینجا بالا می‌آید که ما از درونِ آدم‌های دیگر بی‌خبریم و آنها به خیال آن‌که ما رازِ مگویشان را فهمیده‌ایم و نُچ‌نُچ کنان توی دلمان زیرنظرشان گرفته‌ایم، از پیشِ خود احساس حقارت میکنند. میگفت ای‌کاش میتوانستیم باطنِ دیگران را بخوانیم، شاید ذره‌ای حالمان را بهتر میکرد. آنوقت دستِ‌کم میدانستیم که مردم به جزئی‌ترین مسائلِ خود بیشتر اهمیت میدهند، تا لکه‌ی روی لباس من و شما یا خط لبخندِ گوشه‌ی لب‌ِمان که نشان از سن و سالی چین‌خورده در حاشیه‌ی تقویم است و نه بیشتر. با خودم گفتم چه خوب است که حداقل میتوانم ذهنِ او را بخوانم...خودم را.

 

happy Birthday to me

سن ،  تنها عددی بیش نیست اما شناسنامه ی اتفاقات دیروز و فردای ماست ، بیست یا سی چندان فرقی نمی کند اما اینکه کجا کِی و چگونه به زمین خوردی و دوباره بلند شدی مهم است ، اینکه چه چیز را چه وقت آویزه ی گوش هایت کرده ای مهم است ، اینکه میانه ی کدامین دهه زندگیت با بغض و ترس بزرگترین تصمیم را گرفته ای مهم است...!
 گاهی روزگار دلش می خواهد جهشی بزند برای لحظه هایت،در همان نقطه و مکانی که ایستاده ای کمی زودتر از سن و سالت بزرگ شوی ، نگاهت وسیع تر شود ، کلامت کوتاه و سکوتت طولانی تر...
هر روز که میگذرد روزی عجیب‌تر است،‌ هر سال که میگذرد به یک حقیقت دیگر پی میبرم هدف از فرستاده شدن هم همین بود...
ماموریت زندگی کردن را با تمام وجود انجام میدم و خوشحالم که همیشه انسان بودم!و سعی کردم قلبمو به غبار بدی کسی آلوده نکنم...
خوشحالم که همیشه همین بودم،هستم و خواهم بود

و در آخر اکنون بیست و چهارمین سالگرد روزی است که به اینجا فرستاده شدم...

#اقتباس شده

امروز چه روزی‌ست؟ 

امروز را میان کتاب‌ها گذراندم. کارهایی را انجام دادم که هیچ‌وقت دوست نداشتم انجام بدهم. اگر می‌پرسی چرا، باید بگویم که می‌خواستم چیزهایی را به خودم ثابت کنم. 
بخشی از روز _ طبق روال همیشه _ به فکر کردن گذشت. حالا می‌خواهم از چیزهایی بنویسم که امروز ذهنم را تصرف کردند. 
به کلمات فکر کردم. کلماتی که کنار هم جان می‌گیرند.
 به جمله‌هایی که امروز شنیدم فکر کردم. 
امروز چه روزی‌ست؟ 
قرار بود پررنگ‌تر باشد...
 قرار بود تا کتاب‌فروشی محبوبم قدم بزنم، کتابی جدید به خودم هدیه بدهم، برخلاف توصیه‌ی پزشک قهوه‌ای بخورم و تپش‌های قلبم را شدت ببخشم. اما هیچ‌کدام از این کارها را انجام ندادم. هنوز نمی‌دانم چرا...!
شاید اکثر آدم‌ها می‌خواهند در چنین روزی، فرد دیگری باشند.
 من مدت‌هاست نمی‌خواهم فرد دیگری باشم. خودم را می‌خواهم، اما با رنگی دیگر، با تناقض‌های کمتر... خودم، با قلبی که هنوز شعله‌ی امید روشنش می‌کند. 
خودی که هنوز نمی‌داند چگونه باید زندگی کند، اما می‌خواهد امتحانش کند، درست از روز تولدش...

🎈تولدم مبارک :)  پانزده اردیبهشت ۱۴۰۱

در ریه‌هایم وضوح بال‌ تمام پرندگان جهان است.🕊

جنس شیشه...

به‌نظر می‌آید از جنسِ شیشه بوده‌ای. دقیق نمی‌دانم چگونه، اما غیرقابلِ انکار است که تو را خرد کرده‌اند. گویا کافی نبوده، پس هرکس تکه‌ای از وجودت را با خود برده و آن‌چه برایت به جا مانده، قابلِ صرف‌‌ِنظر کردن است. غبارِ غم روی بقایای این شیشه نشسته‌ است، آن‌قدر که به سختی می‌توانم ادعا کنم که می‌شناسمت‌. لحظاتی که اشک می‌ریزی، _ هرچند کوتاه _ مانند گذشته شفاف و زلالی. آن‌وقت هرکس که به روحت نگاه کند، می‌تواند یک‌به‌یکِ ترک‌هایش را ببیند و بشمارد. می‌بینی؟ آن‌ها بیش‌ از آن‌ چه که فکر می‌کنی، تو را شکسته‌اند.

favorite music

Alireza JJ & Sepehr Khalse & Sijal Hamechi Daram

بیا موزیک گوش کنیم،بزن رو لینک👆🏻

حضور آدم‌ها...

تفاوت من با تو این بود که من زندگی‌ام را با رابطه‌ها و آدم‌ها گره نزده‌بودم و تو زده‌بودی. تو مدام دنبال جایگزین می‌گشتی! مدام کسی را می‌خواستی و انگار حفره‌ای در دیواره‌ی جهانت داشتی که برای پر کردنش به آدم‌ها نیاز داشتی. تو خوشحالی‌ات را در حضور آدم‌ها یافته‌بودی و این بزرگترین تفاوت تو با من بود.💫🤍

963🌱

خدایا شکرت زیاد
نذاشتی غرق بشه تو جوب کشتی هام
داشت خسته میشد همه اون اشتیاق...
 

من عاشق قصه‌هام...

تو بگو..

میانِ کسی که برای به دست آوردن می‌جنگد، با آن‌که می‌خواهد بیش از این از دست ندهد، تفاوت بسیاری است. اما تو بگو؛ کسی که نه توان جنگیدن دارد و نه تابِ از دست دادن، چگونه خود را تمام کند که مطمئن باشد بار دیگر دچار این برزخ نخواهد شد؟

گفته بودم، نه؟

از مقابل چشم‌هایم کنار نرفته است،آن لحظات در تلاش برای قانع کردنش بودم، در حالی که پایه‌های افکارم از همیشه سست‌تر بود. قانع شد یا نه؟ نمی‌دانم، اما موقتا آرام گرفته است. پرسش‌هایش را به سوی من روانه نمی‌کند. به درهایی که به رویش بسته‌ام، اعتراضی نمی‌کند. نمی‌خواهد "بروز" کند، یا دستِ‌کم از سرکوب‌گریِ من خسته شده است. من فقط می‌خواهم از او محافظت کنم. گفته بودم، نه؟
. هجوم احساسی گنگ را به قلبم حس می‌کنم. لحظاتی چشم‌هایم را می‌بندم و برای خود یادآوری می‌کنم که یک قطره‌ی اشکِ من، قلبم را ناآرام می‌کند و این چیزی نیست که به آن نیاز دارم...
نفس عمیقی می‌کشم و شروع می‌کنم به نوشتن
" امروز از خود پرسیدم که تمامِ این سال‌ها را گذرانده‌ای، تا به این‌جا برسی؟ و پاسخی نیافتم. گویی فراموش کرده‌ام که چه می‌خواسته‌ام. پرسش‌ها زاینده‌ی پرسش‌های دیگری هستند به‌هم‌پیچیده، و همچنان بی‌پاسخ. چند روزِ دیگر مانند امروز باید بگذرد تا به پاسخ دست بیابم؟‌ نمی‌دانم. امیدوارم بعدها که این صفحه را می‌خوانم، پاسخی داشته باشم.
در این لحظه دلم چه می‌خواهد؟ .....
بیشتر از این نمی‌خواهم بنویسم. باید نقاب شادی بر چهره بزنم و بروم، چون انتظار می‌رود همیشه شاد باشم. مرا با نقاب می‌خواهند، درست شبیه خودشان. می‌روم و شاد خواهم بود، گرچه اندوهی به سیاهیِ مرگ در سینه‌ام خانه دارد. "

:)♡

یاد‌داشت...

Music

Alec benjamin_shodow Of mine

Doesn’t matter where I travel, my shadow, it finds me
بزن رو لینک با من گوش بده