برای ادم پنهان شده در کمد!

وارونه روی تخت دراز کشیده‌ام پاهایم را عمود به دیوار چسبانده‌ام و خنکای دیوار به جانم نشسته. پنجره را مثل همیشه باز گذاشته‌ام تا ماه عوضِ سرک کشیدن، مستقیم توی چشمانم بریزد. چشمانی که معصومانه دنیا را بی‌آلایش میبینند و هیچ ترک ادایشان نمیشود که دست بردارند از دیدن خوبی‌های بی‌حاصل....

با همه‌ی جان‌سخت بودن‌ها، انسان موجودی شکننده، آسیب‌پذیر و حساس است. ما هرگز همان آدمی نیستیم که پیش از فاجعه بوده‌ایم. هر اتفاق و هر بحران، هر چند لایه‌ای ضخیم روی پوست‌مان می‌کشد و پوست‌ کلفت‌مان می‌کند؛ اما چیزهایی از ما در میانه‌ی راه خروج از فاجعه جا می‌ماند. مهم نیست قوی‌تر می‌شویم و یا محکم‌تر؛ مهم این است که عوض می‌شویم و تغییر می‌کنیم.ما آدم دیگری می‌شویم؛ محافظه‌کارتر یا جسورتر. و در پس ظاهر محکم‌مان، همچنان نیازمند آرامش در حضور دیگرانیم. بعد شاید شبی، بنشینیم و کمی برای چیزهایی که دیگر نیستیم، اشک بریزیم و یا برای چیزهای تازه‌ای که هستیم، جشن بگیریم. گمانم پیوستن به این غم یا شادی فقط به این بستگی دارد که چقدر دلتنگ خود قدیمی‌مان باشیم و یا چقدر تغییرها شگفت‌زده‌مان کرده باشند.

happy birthday to me

ماموریت زندگی کردن را با تمام وجود انجام میدم و خوشحالم که همیشه انسان بودم!و سعی کردم قلبمو به غبار بدی کسی آلوده نکنم...
خوشحالم که همیشه همین بودم،هستم و خواهم بود

امیدوارم امسال سال قشنگی باشه تو زندگیم
با تشکر ویژه از خدا که همیشه با انرژی خوبش مراقبمه :)

تولدم مبارک ۱۳۷۷/۲/۱۵

آن بیرون طوفان نیست!

من داشتم فنجان چایم را می‌شستم و فکر می‌کردم که ما؛ همه ما، حق مسلم خورده شده‌ای داریم که انگار حواسمان بهش نیست خیلی وقتها. حواسمان نیست که بر اساس کارکرد مغز و بدن و روح و جانمان، ما واقعا حق داشته‌ایم یک روزهایی از همه دنیا مرخصی بگیریم. از نگرانی‌هایش، دلشوره هایش، غمهایش، نشدن‌ها و نرسیدن‌ها و نداشتن‌هایش... ما حق داشته‌ایم که یک روزهایی سرمان را از آب بیرون بیاوریم و ببینیم آن بیرون طوفان نیست. ببینیم یک ساحلی در نزدیکی هست که اتفاقا سلامت است و به سلامت می‌توان بهش رسید، بدون سعی خاصی.
ما حواسمان نیست لازم داریم یکی باشد کنار هرکدام از ما که گاهی همه بارها را، همه‌ همه بارهای سنگین و سبک و ریز و درشت و دور و نزدیک را! از دوش ما بردارد تا ما فرصت کنیم یک دمی بی‌فکر و بی‌خیال و بی‌خاطره به حال خودمان بمانیم و نفس تازه کنیم و مثل سه سالگی‌هایمان بخوابیم. سنگین. آرام. معصوم. جوری بخوابیم که انگار هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد بیرون از خواب ما... هیچ اتفاقی. چون اگر هم بیفتد کسی دیگر هست که قرار است به جای ما حل و فصلش کند. چون حق ماست که گاهی، خیلی خیلی گهگاهی اصلا؛ مثل سه سالگیهایمان خوابهایی ببینیم که هیچ کابوسی تویشان نیست :)

چشمان ما پر از اعترافات وحشتناک است، دستِ آخر دامی که در چشم هایت بود دور گردنم پیچید...