بعد از رفتنش، می‌بینی که خانه‌ای ساخته‌ای روی آب🌊

چرا هیچ کس قصه تمام شدن یک عشق را نمی‌نویسد؟!
دنیا پر از قصه‌های شروع شدن عشق است. جرقه‌های اولین. «لرزش دست و دل».
چرا کسی از پایان نمی‌نویسد. از آن وقتی که عشق، مثل شمعی که فتیله‌اش تمام شده باشد می‌افتد به پت پت و بعد خاموش می‌شود. هر چقدر هم که فوت کنی و کبریت بزنی فایده‌ای ندارد. یک عشق تمام شده، مثل آدم مرده است. نمی‌شود زنده اش کرد.
در فاصله ی پر پر زدن هزار پروانه رنگارنگ در قلبت تا وقتی بی‌تفاوتی ( بله متضاد عشق، نفرت نیست، بی‌تفاوتی است.) مثل مهی سرد دربرت بگیرد سالها می‌گذرد. سالهایی که بعدها گذرشان از همان پر پر زدن پروانه‌ها هم کوتاهتر به نظر می‌آید.
از همان اولین اندوه، همان اولین فرسایش، عشق به جای اینکه ببالد و به چیزی دیگر تبدیل شود هی کم جان شده. هی از خودش خرج کرده. هی بین تو و دنیا ایستاده. هی واسطه شده. هی ریش گرو گذاشته و یک جا خسته چمدانهایش را بسته، راهش را کشیده و از زندگیت رفته. به همین سادگی. به همین بیمزگی حتی.
بعد از رفتنش، می‌بینی که خانه‌ای ساخته‌ای روی آب. بی پی. بی ستون. با هر موج از این سو می‌رود به آن سو...

در فقدان عشق می‌بینی هیچ چیزی نداری. همه آن چیزهایی که از روز اول نداشتی توی ذوق می‌زنند. می‌بینی که عشق چه عینک بزرگی به چشمت زده بوده که دنیا را از پشت آن آن طور که خودت می‌خواهی ببینی، نه آن چنان که هست. خودت را هم می‌بینی که چه غریبه‌ای وسط زندگی سالیانت...
عشق که تمام شد، دیگر چیزی در زندگی نیست که ارزش ماندن داشته باشد. برای همین می‌روی.
بلد نیستی بی عشق بمانی. راه را کش بدهی تا تکه پار‌ه‌هایت برسد به مقصدی که نبود. که نیست. آخر جایی نمی‌خواستی بروی. هنوز هم جایی نمی‌خواهی بروی. فقط می‌خواهی زندگی کنی.
می‌خواهی صبح به صبح که بیدار می‌شوی خودت را نفرین نکنی که از سر ترس مانده‌ای.
ترس داشت اما. این کندن. رفتن. از نو ساختن. ترس داشت. گذشت. اما ترسناک و دلهره‌آور بود. حالا اما از همه چیز کمتر می‌ترسی. از رفتن حتی. زندگی برای تو دیگر آن چهره قدیمی را ندارد. حالا می‌توانی صداهای خود زندگی را بشنوی.
دارکوبی که نوکش را می‌کوبد به درخت. پرنده‌های روی هره که با هم دعوا می‌کنند و تن خاکستری‌شان به پنجره کوبیده می‌شود. صدای خش‌خش برگهای پاییزی. صدای چرخاندن کلید توی قفل و باز شدن در رو به دنیایت. صدای بلند بلند شعر خواندن.

شاید باید من یک روز قصه‌ی تمام شدن یک عشق را بنویسم. قصه‌ی واقعی تمام شدن یک عشق. از همان وقتی که می‌بینی در جای خالیش یک روح خاکستری پیر زندگی می‌کند. روح خاکستری از آه عاشقانی که دیگر عاشق نیستند، تغذیه می‌کند و زنده می‌ماند. زنده اما کم جان...
نمی‌دانم کسی دوست دارد قصه ی روح خاکستری را بخواند یا نه!
روح پیری که عمری به قدمت اولین عشق تمام شده دنیا دارد. دور گردنش سینه ریزی از تار موهای تمام عاشقان دنیاست آن وقتی که دیگر عاشق نبوده‌اند. روح خاکستری با موهای بلند سفید و چشمهای تارش همیشه زیر لب آوازی زمرمه می‌کند. آوازی که اگر خوب دقت کنی می‌بینی عاشقانه‌ایست که کلمه‌هایش را گم کرده و به جای همه کلمه‌ها زمزمه‌ای گنگ برایش مانده. روح خاکستری پیر فقط به چشم کسانی می‌آید که راه عشق را از نیمه برگشته‌اند و نعش آن چیزی که روزی جانشان را پایش می‌دادند به دست خودشان خاک کرده‌اند.

شاید برای همین است که کسی از پایان عشق نمی‌نویسد. قصه کوتاه، ترسناک و دلهره‌آوری می‌شود و حتی نمی‌شود بال و پرش داد...و چه کسی دوست دارد از روح خاکستری پیری بداند که حتی کلمه‌های آوازش هم شنیدنی نیست و شب که خرد و خسته به رختخواب رفته‌ای چوب دست بلندش را به کف زمین می‌کوبد و با همان آواز نامفهومش ساعتها میرقصد؟

هویت!

آدم یک لحظه ناچار می‌شود واگذارد و برود.
احساس می‌کردم هستی‌ام را گم کرده‌ام، هویتم را از یاد برده‌ام و دیگر چیزی ندارم که برایش بجنگم...

عزیزِ کوچک من...

روزهای خوب نیامده‌اند. انتظار قاتلی برای روانم شده و این شب‌ها هم که سپری نمی‌شوند و راستش احساس می‌کنم نخواهند شد. حتی زمانی که خورشید هم آن بالا با پرتوهای نازیبایش دهانمان را سرویس می‌کند، من خشونت شب را حس می‌کنم.
عزیزِ کوچکِ من، می‌ترسم که چیزی عوض نشود و من هم عوض نشوم. شب‌ها که لم میدهم و سیگاری آتش میزنم این اضطراب دقیقا همانند آتش سیگار از انگشتان پاهایم شروع به افروختن می‌کند تا زمانی که مغزم را خاکستر کند. هر لحظه که تصور می‌کنم اوضاع قرار است همینطور بماند خواب از چشمانم رخت می‌بندد و گریه پناهم می‌شود. می‌ترسم. اوضاع روز به روز سخت‌تر می‌شود و من دیگر تاب ندارم که منتظر روزهای روشن بمانم. می‌ترسم از خودم ناامید شوم، می‌ترسم همانی نشوم که با خود عهد کرده بودم. این ترس دارد مرا نابود می‌کند و من هم نه توان جنگیدن دارم نه جنگ را بلدم.


تمام شدنم را آرزو دارم...

اگر دستها میگذاشتند :)

انعکاس...

از آینه‌ها می‌گریزم، از هر چیزی که بتوانم انعکاس چشم‌هایم را در آن ببینم. مانند مجرمی ناتوان از تماشای فاجعه‌ای که به بار آورده، من هم نمی‌توانم به آن خلا تاریک و کدر نگاه کنم و به یاد نیاورم که چه بر سر خود آورده‌‌ام...

مثل فرار اشک از مزه شدن!

از بین رفتن مرهم...

گاه آدمی آنقدر زخم‌های بزرگ و عمیق دارد، که ناخودآگاه از مرهم به دست آمده چشم‌پوشی می‌کند و یا آنکه نمی‌داند مرهم را روی کدام زخمش بگذارد. این احساس را خوب درک می‌کنم اما ناگهان به خودت می‌آیی و از بین رفتن مرهمی را می‌بینی که شاید می‌توانست یکی از زخم‌هایت را بهبود بخشد و یا لااقل از رنج آن بکاهد. رنج می‌کشی و سخت می‌گذرانی، می‌دانم، اما انفعال و چشم پوشیدن از مرهم به دلیل اینکه نمی‌تواند تمام زخم‌هایت را بهبود بخشد یا تصور آنکه زخم تو هرگز قابل تسکین یا درمان نیست، به افسوسی منجر می‌شود که خود در آینده مسبب آزار دو چندانت خواهد شد.
می‌دانم گاهی دستت را دراز می‌کنی و به آنچه پیش‌تر آرامت می‌کرد نمی‌رسی، می‌دانم که از دست دادن چه رنجی دارد و آنچه پیش‌تر با وجودش آرامشت می‌داد، حالا با نبودنش اسباب ناآرامی شده است و این را هم هر دو می‌دانیم که وقتی آدمی به دریا می‌افتد، اگر کوشش نکند، غرق شدن حتمی است. تو به دریای فقدان افتاده‌ای، دست و پا بزن عزیز من و هر دستی که صادقانه به سویت دراز می‌شود را محکم بگیر. سرنوشت مرا هم ببین، کسی که دست‌های دراز شده به سویش را بخاطر تجربیات تلخ پس زد و حالا زیر رسوبات دریای عمیق افکارش دفن شده است.

راستش من به سکوت کردن عادت کردم یعنی وقتی یچی اذیتم می‌کنه به زبون نمیارم وقتی سرم پر حرفه به زبون نمیارم ناراحتیم از آدما رو به زبون نمیارم وقتی یکی گریه می‌کنه از قشنگی فیک دنیا براش نمیگم تو اوج عصبانیت نمیگم چه مرگمه و.. من اینطوری بزرگ شدم البته یه زمانی میخواستم حرف بزنم ولی این آدما کاری کردن سکوت رو ترجیح بدم. اما گاهی اوقات با تمام وجود دلم میخواد تو یکی معنی سکوت منو بفهمی...

🚬

مثل سیگار روشنی که نه کشیدی و نه خاموشش کردی لای انگشتات باقی موندم، آیا فراموش کردی که در حال سوختنم؟