Music
Pink floyd another brick in the wallبزن رو لینک🆘️
❌ما هیچ نیازی به کنترل افکار نداریم❌
Pink floyd another brick in the wallبزن رو لینک🆘️
❌ما هیچ نیازی به کنترل افکار نداریم❌
میخائیل شولوخف _در سرنوشت یک انسان_ میگوید: «آیا تاکنون چشمانی را که در آنها خاکستر ریخته باشند دیدهاید؟ منظورم چشمانی است که در آنها آثار غمانگیزِ آرزوهای بیحاصل خوانده میشود. چشمانی که نمیتوان در آنها نگاه کرد.» میخواهم بگویم بله، بله به کرّات و نیز باید بگویم که آنچه امروز با چشمانم مواجه شد و پاکیشان را نشانه گرفت، بسیار اندوهگینترم کرد. زندگی گاه آلودهتر از آن است که انسان میپندارد. به خشم، به قهر، به تنفر، حسادت و حسرت. زندگی در میان دستانمان چرک شده. چرک میبینمش. سالهاست که دیگر هیچ احساسی از فریادِ طهارت برنمیخیزد و زنگار گرفته دستی که بر آینهی دلمان میکشیم و بر آن، بیشتر خط میاندازد. میخواهم اقرار کنم که من برای زندگی در زمانهی اکنون ساخته نشدهام. یک آدم دل گندهی اشتباهی در جسم اشتباهی، در جایگاه اشتباهی، در زمان و مکان و بُعدِ اشتباهی که وفق دادن برایش زجرآورتر از کشیدنِ ناخن روی دیوار است و ناچار، اینکار را میکند. من را اشتباه فرستادند، اشتباه فرستادید. اینجا چنان به روزم آمده که معصومیت و انسانیت در احساساتم میلِ به خودکشی دارند، میترسم یک شب از فرط ناامیدی خودشان را از دریچههای قلبم حلقآویز کنند، بعد من بمانم و یک متروکه بر سرِ دست، که جانم باشد.
اینکه میگویند ببخش تا سبک شوی و آرامش پیدا کنی، برای وقتی است که آدم نابخشوده و ماجرایی که معطل بخشش توست، مثل فعل ماضی بعید، در گذشته اتفاق افتاده و تمام شده باشد. وقتی هنوز آدمی که به تو آسیب زده، در گوشه و کنار زندگیات حضور دارد، جوری که انگار منتظر است سپر بیندازی و بیدفاع شوی، بخشیدن کار بیهوهای است. بخشیدن برای پروندههای مختومه است، برای گذشتهای بیتکرار و آدمی دور و بعید که به دوش کشیدن بار زخمها و آسیبهایش، تنها شانههای خودت را خسته میکند. هر بار که آن آدم آسیبزا را میبینم، تمام مکانیسمهای دفاعیام فعال میشود و بخشش همیشه آخرین التیام من است. نبخشیدن و فراموش نکردن من را در حالت هوشیار نگه میدارد. و من ترجیح میدهم از زخم تازه پیشگیری کنم؛ بهجای آنکه با بخشیدن، تصور کنم در آرامش فرو رفتهام.
هوایی آلوده به خون، به اجبار خودش را تا توی مشامم میکشاند و نمیرود. دستهای تاریکش را به دیوارهی رگهایم کشانده و سوز سرما را با خودش به جانم مینشاند. گاهی پاهایم نیز تا سر حدِ مرگ یخ میزنند. در این احوال، رسیدن به کمال هم راضیام نمیکند. حوصلهی کتاب خواندن، فیلم دیدن و گردش را هم ندارم؛ اما تا نیمههای شب، طوری سرم را توی کتابها و فیلمها فرو میکنم، انگار همهی کلماتشان را از بر میشوم. چشمانم برای ساعتها به کرات یک پاراگراف را دنبال میکنند، بیآنکه چیزی فهمیده باشم. از آن طرف کلمات بسیاری به ذهنم حجوم میآورند تا آنها را در آغوش گرفته و بر تن کاغذها بنشانم، اما خدا میداند که مجال شرح نیست؛ لیکن فرار را به قرار ترجیح داده و سخن را کوتاه میکنم. راستش از شما چه پنهان، گمانم است مردم هم حوصلهی شنیدن مُهمل بافیهایم را نداشته باشند. تنها میتوانم از شما دعوت کنم برای دقایقی به آغوش قطعه شعری و چند کلامی موسیقی پناه ببریم.