💫

به خود می‌آیی و همه‌جا تاریک است. چشم‌هایت که به تاریکی عادت می‌کنند، می‌فهمی که تنها مانده‌ای؛ تو را رها کرده‌اند.
تاریکی ماندگار می‌شود و باور به نور می‌شکند. خود را تنها می‌بینی، تنها رنج می‌کشی. رنجت را زنده نگه می‌داری و آن‌چه از نور به یاد داشتی را به تاریکی می‌سپاری. حال تنها دارایی تو، تاریکی‌ای است که از آن مراقبت می‌کنی‌.
دیگر نور را نمی‌خواهی، حالا نور ضد توست. تداعی‌گر رنج ممتدی است که به جان خریده‌ای.
چشم‌هایت را می‌بندی و دیگر نور را نمی‌خواهی.

اخرین پناه...

آخرین پناهم را هم ویران کرده‌ام. در سرم زمزمه‌ای خستگی‌ناپذیر ملامتم می‌کند، آدم‌ها ملامتم می‌کنند و گریختنم را نشانی از بزدل بودن می‌دانند. اما هیچکس نمی‌داند، _ حتی تو عزیزدلم _ که شانه‌هایم بخاطر غبارِ ویرانیِ پناهم چطور فروافتاده و سنگین است.
آیا آنکه مرا سرزنش می‌کند، می‌تواند بماند و فراموش کند که سرانجامش ماندن زیر آوار آخرین پناهش است؟