sorrow

گریه نمیتونم کنم غمم بزرگتر از اشکه...

...

هرگز برای اینکه کسی اصول اولیه رابطه را رعایت کند با او چانه نزن.
ارزش خودت را حفظ کن، زمانی که سعی میکنی کسی را متقاعد کنی که برای حفظ رابطه باید وفادار و محترم باشد از درون خودشکنی میکنی،
و آدم زیبا و با اعتماد به نفس درونی‌ات که هستی را بی‌ارزش میکنی.
سر جایت بایست و به کسی بها بده که آرزوی عشق و احساس تورا داشته باشد!

لابه لای ستاره ها⭐

خیالت را بردار! دست خودت را بگیر و برو. مثل آن میماند که لابه‌لای ستاره‌ها قدم بزنی، برقصی و بی‌واژه آواز بخوانی. همانقدر سُکرآور، صامت و تسکین دهنده است که آن بالا میانِ ماده‌ی تاریک و ناشناخته‌ی کیهان در سکوتِ مطلقی غوطه‌ور شده‌باشی. رؤیای معرکه‌ای است. تو میتوانی خیالت را کول کنی و از مهلکه‌ی دنیا فاصله بگیری، میتوانی از آنچه هستی دست برداری، از بودِ خودت فراتر بروی و به منِ حقیقی‌ات بازگردی. تو میتوانی برای لحظاتی به خانه بازگردی و زندگی یعنی همین گاه لحظه‌های کوتاهِ خوشبختی روح، که میتوانی با سرانگشتانت لمسِشان کنی...

رازِ شب...

به نقطه‌ای میرسی که میبینی ظرفیت درونی‌ات پر شده، باید بخشی از آن را بیرون بریزی و خالی کنی تا جا برای داده‌های بعدی باز شود و ظرفیتت بالاتر رود و دیگران نیز آماد‌ی ایجاد ظرفیت گردند. باید مینوشتم! آنچه می‌نویسم از آنچه است که میدانم یا به خاطر می‌آورم،

شما هم میدانید و به خاطر می‌آورید هرگاه خودتان بخواهید...!

گویی تمام زندگی‌اش را بر لبه‌ی پرتگاهی بی‌انتها بنا کرده‌ بود.

ما آدم دیگری می‌شویم...

اما با همه‌ی جان‌سخت بودن‌ها، انسان موجودی شکننده، آسیب‌پذیر و حساس است. ما هرگز همان آدمی نیستیم که پیش از فاجعه بوده‌ایم. هر اتفاق و هر بحران، هر چند لایه‌ای ضخیم روی پوست‌مان می‌کشد و پوست‌ کلفت‌مان می‌کند؛ اما چیزهایی از ما در میانه‌ی راه خروج از فاجعه جا می‌ماند. مهم نیست قوی‌تر می‌شویم و یا محکم‌تر؛ مهم این است که عوض می‌شویم و تغییر می‌کنیم. از پا نمی‌افتیم؛ اما آدم دیگری می‌شویم. گاهی در این لحظه اگر این تکه از شعر فروغ را با خودت بخوانی، حس عجیبی مثل ترکیدن حباب در تاریکی، وجودت را پر می‌کند؛
ای هفت سالگی
ای لحظه‌های شگفت عزیمت
بعد از تو هرچه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه‌ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
ما آدم دیگری می‌شویم؛ محافظه‌کارتر یا جسورتر. و در پس ظاهر محکم‌مان، همچنان نیازمند آرامش در حضور دیگرانیم. بعد شاید شبی، بنشینیم و کمی برای چیزهایی که دیگر نیستیم، اشک بریزیم و یا برای چیزهای تازه‌ای که هستیم، جشن بگیریم. گمانم پیوستن به این غم یا شادی فقط به این بستگی دارد که چقدر دلتنگ خود قدیمی‌مان باشیم و یا چقدر تغییرها شگفت‌زده‌مان کرده باشند.

خواب...

بار‌ها توی خواب از بلندی پرت شدم پایین. میتونم بگم اون حس، بدترین حسی بوده که تو زندگیم تجربه کردم؛ حتی بدتر از وقتایی که حالم بد بوده. چیزی که برام‌ جالبه اینه که اون موقع هم امید داشتم. انگار میدونستم خوابه و تموم میشه. امید داشتم الان بیدار میشم تموم میشه. همش خواب بوده... اگه یه بار بیدار نشم چی؟ اگه امیدمو از دست بدم چی؟!