Music
Mehrad hidden_nakhla بیاید در هر حالی هستید کمی موسیقی گوش کنیم.بزن رو لینک.
Mehrad hidden_nakhla بیاید در هر حالی هستید کمی موسیقی گوش کنیم.بزن رو لینک.
بچگیم گم شده بود. قایم شده بود چون حس میکرد برای قوی بودن باید بزرگ بشه؛ پس همونجا رهاش کردم. باید انتخابش با من میبود اما نبود یادم نمیاد بچگیم رو شاید وسط خیابون رها کرده باشم.
یادم نمیاد توی کدوم چالهی گِل رهاش کردم. شاید از ماشین درحال حرکت پرتش کردم بیرون و صدتا قل خورده و زخمی شده.
شایدم لباسش گیر کرده به ماشین و مجبور شده تموم راه رو دنبال ماشین بدوه... شاید بچگیمو سوار یکی از بازیهای شهربازی کردم و وقتی شروع به حرکت کرد من گذاشتم و رفتم. با ترساش تنهاش گذاشتم.
شاید کشتمش! شاید بچگیمو از خودم کشیدم بیرون و با دستای خودم بابت ترسای مسخرش خفش کردم. شاید رد انگشتام روی گلوی کوچولوش مونده.
بردمش توی باغچهی خونم خاکش کردم و حالا هم گل داده و دست از سرم برنمیداره. شب که میشه حس میکنم تکتک اون گلا دارن نگاهم میکنن. حس میکنم قرار ریشههاشونو بپیچن دور گردنم و بگن تو نباید بزرگ میشدی...
1- همانطور که میشود در کتابی روئیدن خود را تماشا کرد در کتابی هم میتوان نابودی خود را دید. تاریکی را لمس کرد. از خود ترسید؛ از چیزی که بودهای، از چیزی که هستی، از چیزی که خواهی بود. از بیمیلی مفرط به تغییر، از میل به هیچ، از آیندهای که راسِ مقررش تباهیست.
2- حالا کتاب را به پایان رساندهای، حالا کتاب را بستهای، حالا آگاهانه ادامه میدهی، ادامه را ادامه میدهی،بلند میخندی؛ به چیزی که بودهای، به چیزی که هستی، به چیزی که خواهی بود. به پایانی که پایان نیست، به صفحاتی که هنوز در تو ورق میخورند، به جذابیتِ پنهانِ یک «او»
3- قسم به انظار عمومی، قسم به رنجهای ورتر جوان، قسم به خصوصیِ لبخندت، که آفتاب روزی که آفتاب روزی که آفتاب روزی بدتر از آن روزی که تو رفتی غروب نخواهد کرد.
یک عصر زمستانی و یک لیوان لته کافیست تا برای لحظاتی کوتاه در دلخوشیهای خیالیام غرق بشوم و فراموش کنم آن غمی را که از آن من نیست. خستگی را به شب و خانه موکول میکنم، به هرحال باید خوشرویی کنم با مردم. قدیمترها مهربانتر بودم نمیدانم روزگار چه میکند با آدم؛ اما کاش آدم میتوانست در هر شرایطی خودش را نبازد.
آدم غمگینی را که امروز دوبرابر شده بود پشت کول انداختهام و کشان کشان به خانه میبرم. خوابش برده و نمیتوانم دستش را بگیرم. کمی روی دوشم سنگینی میکند؛ اما خب چه میشود کرد؟ آدم که نمیتواند تکهتکههای وجودش را وسط خیابان، بین آن همه شلوغیِ بی در و پیکر رها کند، میتواند؟ در عوض آهنگ را توشهی راهم کردهام. با من میشنوید؟
Hossein spy_ roya بزن رو لینک.
Babak jahanbakhsh_ heyf بزن رو لینک باهم گوش کنیم
حیف :)
میگویند مارسل پروست عادت داشته در آثار استادان نقاشی ویژگیهای آدمهای دنیای پیرامونش را باز بشناسد. بعد از مرگ پروست، دوستش لوسیین دوده، خاطرهای تعریف میکند از زمانی که با پروست به موزهی لوور رفته بودند. آنجا پروست با دیدن تابلویی از دومینکو گیرلاندایو به نام پیرمرد و پسر یاد یکی از شخصیتهای معروف در محافل اجتماعی آن زمان پاریس میافتد و میگوید: این مرد مثل سیبی است که با «مارکی دولو» نصف کردهاند. در جلد اول در جستجوی زمان از دست رفته هم سوان یکی از شخصیتهای رمان با دیدن تابلویی از ساندرو بوتیچلی یاد معشوقهاش اودت میافتد. این شباهت بر ارزش و زیبایی اودت نزد سوان میافزاید و بهانهای میشود تا این بار به واسطهی ارزشهای زیباییشناختیاش دلبستهی او شود. تا اگر زمانی از آن همه وقتی که به اودت اختصاص داده بود دچار پشیمانی شد، بداند که صرف آنهمه وقت برای یک شاهکار گرانبها منطقی است.
این اتفاق ممکن است برای هر یک از ما هم رخ داده باشد. هر وقت به تابلویی نگاه میکنیم، فیلمی میبینیم، یا کتابی میخوانیم، همیشه نشانههایی پیدا میشود که ما را یاد کسی بیندازند که میشناسیمش؛ که او را بارها دیدهایم، حتا خاطرهی مشترکی هم با هم داریم. به واسطهی همین خاطرهی مشترک است که آن اثر هنری بدل میشود به اثری محبوب، که از دوباره دیدن و دوبارهخوانیاش گریزی نیست. همین شباهت دلیلی میشود برای راحتتر ارتباط برقرار کردن با اثر هنری. فاصلهها را از بین میبرد و هنر را وارد زندگی میکند، بلکه بتوانیم بهتر با جهان و خودمان کنار بیاییم. از این روست که خودِ پروست هم در جلد آخر شاهکار عظیمش، اثر هنری را چیزی جز نوعی وسیلهی بصری نمیداند که هنرمند در اختیار دیگران قرار میدهد تا با آن بتوانند آنچه را که شاید بدون آن اثر نمیتوانستند ببینند، درک کنند.
آلن دو باتن در کتاب خواندنیاش پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند به طنز نام این پدیده را «پدیدهی مارکی دولو» میخواند و فوایدی هم برایش در نظر میگیرد. از جمله: «احساس راحتی کردن در همه جا». حالا با تشخیص آشناهایمان در آثار هنریِ مربوط به هر قرنی، در هر کجای جهان احساس راحتی میکنیم. با پیدا کردنشان، جهانی که به نظرمان بیگانه و دور مینمود بسیار شبیه دنیایی میشود که در آن گرفتاریم. یکی دیگر از فواید این پدیده «مداوای تنهایی» است. تنهایی حاصل از رنجی که فکر میکنیم مختص ماست. اما با خواندن رمانی میبینیم شخصیت داستان هم مبتلا به همان دردی است که ما را آزار میدهد: «چقدر آرامبخش است وقتی در رختخواب دراز کشیدهایم و شاهدیم که راوی پروست چگونه افکارمان را برایمان روشن میکند، "زمانی که دو نفر از هم جدا میشوند آنکه دیگر عاشق نیست سخنان محبتآمیزی بر زبان میآورد"». دو باتن سومین فایدهی این پدیده را «قدرت انگشت گذاشتن بر قابلیتها» میداند: «ارزش یک رمان به تشریح عواطف و انسانهایی مشابه کسانی که در زندگی میشناسیم محدود نمیشود، بلکه به محدودههایی گسترش مییابد که این قابلیتها را بهمراتب بهتر از آنکه خودمان میتوانستیم شرح میدهد».
همین است که نمیتوان بعد از خواندن و دیدن آثار هنری همان آدم قبلی بود. دیگر نمیشود به آسانی از کنار احساسهای گوناگونی گذشت که مکانها و اشخاص در ما بیدار میکنند. و اینگونه است که ما با تجربهی اثر هنری، خودمان را بار دیگر از نو تجربه میکنیم.
عزیزِ دلم، حال من هیچ خوب نیست. روح و تنم مملو از احساسی توصیفناپذیر شده است. استخوانهای قفسهی سینهام سنگینیِ این احساس را تاب نمیآورند، صدای خرد شدنشان را میشنوم. بارها خواستهام یک نفر سرش را روی سینهام قرار دهد و او نیز خرد شدنشان را بشنود، اما اینجا مدتهاست کسی نمیشنود؛ اینجا میان صاحبان گوشهای کر، خرد شدن ، درد غیر قابل تحملی دارد.
میدانی، هیچگاه نمیخواستم کسی نظارهگر درد کشیدنم باشد اما گمان میکنم این تنها چیزی است که اکنون به آن نیاز دارم. اینجا کسی صدای خرد شدنم را نمیشنود.
رنج مرا بشنو؛ فقط همین را از تو میخواهم.
قبل ترها فکر می کردم غصه خوردن مهم ترین کار دنیاست. در اتاقم را می بستم، چراغ ها را خاموش میکردم، گوله گوله اشک می ریختم و حیرت می کردم از خودم. حتی شده بود که مرخصی بگیرم تا یک روز کامل و بی دغدغه غصه بخورم. فکر می کردم آن اشک ها مهمترین اتفاق زندگی م بودند. فکر می کردم حالا حتمن آسمان دارد میافتد کف زمین. حتی گاهی نفسم تنگ می شد از زندگی.
این روزها؟ غصه دیگر در زندگی م فرمانروایی نمی کند. نمی گویم غصه نیست. می آید گاهی. شاید حتی بماند. اما من معطلش نمی مانم. با پشت صاف و سر بالا و قدم های مطمئن دنبال زندگی م می روم و غصه هم می خورم. تارت لیمویی از بی بی می خرم و دم صندوق اشک هام را با دو دست پاک می کنم. سبد گل از گل فروشی می خرم و اشک هم میریزم. توی مهمانی بغضم را با سالاد قورت می دهم، حتی چندساعت سرخوشانه می رقصم و مواظبم اشک هایم ناگهان آرایشم را خراب نکند..
مردم؟ مردم به کسی که تلاش می کند روی پا بایستد احترام می گذارند. من از مردم جز تحسین و احترام چیزی ندیدم. غصه را نباید گذاشت تیتر درشت زندگی. با غصه باید مدارا کرد. با غصه باید زندگی کرد. باید زندگی کرد. زندگی. حتی اگر تا همیشه بماند.
من بارها مردهام، با آنکه میبینی نفس میکشم و امیدوارم بدانی که نفس کشیدن، دلیلی بر زنده بودن نیست. حسابِ دفعاتی که طعم مرگ را چشیدهام از دست دادهام؛ بارها بخاطر دل بستن به امیدهای پوچ، چندباری به دلیل تکیه بر بودنِ انسانها با اینکه به استواریشان تردید داشتم و در نهایت، آخرین دلیل.
امروز بخاطر تو تجربهاش کردم؛ امروز که حلقهی ریسمان غم دور گردنم را دیدی، دستهای نجاتدهندهات را مشت کردی، چند قدم فاصله گرفتی و خفگیام را، به تماشا ایستادی. نگاهِ من تا لحظهای که توانی برای باز نگه داشتن پلکهایم داشتم، به دستهای تو گره خورده بود. میدانی، گمان میکنم که گاهی دستهای بیحرکت سهم بیشتری در خفگیها دارند.
دستها، دستهای توانا برای نجات، اما بیحرکت.
هوا قشنگ مال طرفای بوداپست و بروکسل و اونوراست.
الان باید یه مرخصی ساعتی از شرکت تی دابلیو ایکس میگرفتم، میومدم تو کافهی نبش خیابون استانتون غربی، دوتا قهوه سفارش میدادم، بعد زنگ میزدم به دوستپسرم. اونم میگفت عزیزم مطب خیلی شلوغه امروز، دکتر سوانزی گفته تا ۷ باید بمونی. ولی بعدش باهم میریم مغازه عمو آنتونی دوتا پیراشکی میخوریم.😅