گمشدگی

ساعت سه و ده دقیقه نیمه شب وقت خوبی برای دنبال واقعیت گشتن نیست. این کارها زمان و مکان خاص خودش را دارد.

در گمشدگی ای عجیب که حتی نمی‌دانم خودم را کجا جا گذاشته ام. رو به سقف بلند بلند با خودم فکر کردم که یک شب هایی باید زود خوابید تا هیچوقت به واقعیت فکر نکرد.....

بماند برای امروز و روزهای بعد از آن و بعدتر از آن :)

آمدم که بگویم مثل همه‌ی وقت‌های دیگری که هنگام تصمیم‌گیری و انتخاب، فکر میکردم دارم بهترین کار دنیا را انجام میدهم، حالا هم همان احساسِ آشنا را دارم. تمام این مدت را با جدالِ تناقضِ تردیدی که دیگر مرا تا مرز خفگی رسانده بود و تمنایی که به جنونم میکشاند سر کرده‌ام. تمام این مدت سنگ انتظاری را به سینه زده‌ام که نمیدانستم پس از سر آمدنش و حتی بعد از آن، چه چیزی را برایم ممکن یا محال میکند. تنها چیزی که میدانم این است که بعدترها قرار است بفهمم امروز تصمیم درستی گرفته‌ام یا تکرارِ حماقت‌های قبل بوده اما به روشی متفاوت‌تر. بعدترها میفهمم باید روزگار را به پاس مسیری که پا در آن فشُرده‌ام، سراسر آذین ببندم و سرور؛ یا نه.

اینکه اتفاق خاصی می‌اُفتد یا نه را هم نمی‌دانم. شاید زمانی آمدم و گفتم یک روز ناغافل دلم را به دریایی سپردم و بالأخره مسیر درست خودش را پیش گرفت، شاید هم از گم شدن و غرق شدنش در همان دریا مرثیه سرایی کنم؛ اما آنچه میدانم این است که ‌حالا که مقابل همه‌ی نشدن‌ها جسارت به خرج داده‌ام و درحالی که نمیدانم قرار است آینده چطور پیش بیاید، درست همین حالا این اتفاق برایم شیرین‌تر از دیگر تصمیم‌های درست و نادرست زندگی است؛ آمدم بگویم که بیشتر از همیشه خوشحالم و اندکی نگران؛ تنها چیزی که آرامم میکند کمی حمایت و دعای خیر است.

+ بماند برای امروز و روزهای بعد از آن و بعدتر از آن. برای آنکه یک‌چیزهایی را یادم بماند.

یک کانتکت روی گوشی!

آدم‌ها می‌روند. دور می‌شوند. دور دور دور... دور‌تر.

می‌شوند فقط یک کانتکت روی گوشی‌ات. می‌شوند یک پروفایل جزو ادلیستت. می‌شوند یک تصویر کنار تصویر تو، توی یک عکس که هر چه نگاهش می‌کنی یادت نمی‌آید آنروز،به آن آدمی که توی عکس کنارش ایستاده‌ای چه حسی داشتی، چه برسد به اینکه حدس بزنی او به تو چه حسی داشته.
آدم‌ها دور می‌شوند و زندگیشان ادامه دارد. جایی نزدیک به تو اما در دایره‌ای که تو تویش نیستی. بعضی‌ها حتی‌خاطره‌هایشان را هم با خودشان می‌برند. بعضی‌ها خاطره‌شان انقدر سنگین و خواب گونه شده که حوصله به یاد آوردنشان را نداری.
آدم‌ها دور می‌شوند. خود ما دور می‌شویم. دوستی یا دوست داشتن، بار‌های سنگینی می‌شوند که بعد از مدتی زمین می‌گذاریمشان.
آدم‌ها دور می‌شوند.. صدایشان یادمان می‌رود، صورتشان، عادت‌هایشان، عطرشان، لباس‌هایشان، حرف‌هایشان، خوبی‌ها و بدی‌هایشان، مدل مو‌هایشان، مدل انگشت‌ها و همه همه... کم کم... یکی یکی... فراموش می‌شوند و وقتی می‌رسد که دیگر از هر آدمی فقط یک اسم به خاطر داریم. اسمی که با خواندنش روی صفحه موبایل، موقع مرتب کردن کانتکت‌ها هیچ حسی بهمان دست نمی‌دهد.

و در مورد بعضی‌ها فقط مقداری دلشکستگی و چیزی برای چند ساعت یادمان می‌آید...

متحمل :)

در دنیایی زندگی کرده‌ام که با من مهربان نبوده است. به دست دیگران سختی‌های زیادی را متحمل شده‌ام، و علیرغم همه اینها همچنان عمیقا دوست میدارم و اهمیت میدهم .

خیلی وقت‌ها آن‌ها که بیشتر صدمه دیده‌اند، از سخت شدن در این جهان اجتناب میکنند، چون که هرگز نمی‌خواهند فرد دیگری، آن رنجی که آن‌ها در زندگی تحمل کرده‌اند را متحمل شود...