دختر کوچولوی درونم تو از جنس نور هستی🖐🏼

[ لطفا اینجا را خالی بگذارید، جای داستانک عجیبی است، کمی بعدتر میآیم و از او مینویسم...]🤍
هم اکنون غریبهای در من است:
خیلی بعدترها برایتان یا برایشان مینویسم؛
از روزهایی که منی بیقرار در من برای تمامِ مدت،
هیجان، ذوق و اضطرابِ توامانی را با خود به اینطرف و آنطرف میکشید که مستعد پرواز بود و در فضایی تنگ و نمور به دستِ او یعنی «من» و دیگرانش یعنی «دیگرانِ من» به دام افتاده بود. مینویسم که چطور میکوشید تا بالهایش را بگشاید و از من یعنی همان «اوی من» عبور کند. شاید بعدترها کسی از دیگرانِ دیگرانِ او باشد که از ما بهتر متوجه بشود چه میگفتهام. هم او که هماکنون غریبهای در من است و گاه گاه حتی ایشان نیز من را نمیفهمد.
🕊🤍
احساسی حیرت انگیز بعد از مدتها سکوت،
در من بیدار شده و میلِ به پرگشودن دارد. به او اجازهی صعود میدهم. میخواهم که بر فراز همهی ترسها و شکستها به پرواز درآید، میخواهم شکوه و عظمتِ بالهای خود را در جهان به تصویر بنشاند. میخواهم آواز سر بدهد، ببالد، بداند و دنیا را به کام رقص بکشاند.
خودمان بیشتر از هرکس دیگری به ما احتیاج دارد...
از من میشنوی آدم باید یک چیزهایی را تا همیشه خودخواهانه پیش خودش نگه دارد و آنها را با احدی شریک نشود. باید گوشهای از قلبش را به یک رؤیای بزرگِ شخصی اختصاص بدهد. یک رؤیا که هر وقت سمتش میرود حال دلش را خوب کند، که آنقدر بزرگ باشد که لبخند روی لبش بیاورد. یک رؤیا که متعلق به خودش باشد و پای هیچ آدمی هم درمیان نباشد. بعضی از آهنگهای مورد علاقهتان را پیش خود نگه دارید و آنها را به کسی تقدیم نکنید و خاطره نسازید. بگذارید بیطرف بماند که وقتی خسته از همه جا، لحظهای به گوشهی دنجِ تنهاییتان پناه میبرید، فکر مزاحمی نباشد که خلوتتان را به هم بریزد. آدم باید قدری بیشتر به خودش اهمیت بدهد، خودمان بیشتر از هرکس دیگری به ما احتیاج دارد.
نوشتن را میخواهم⛓
نمیدانم چه بر من میگذرد. جایی میان نخواستن و نتوانستن اسیر شدهام. اینبار هم نمیدانم که باز نشدنِ این گرهها از ناتوانی من است، یا نمیخواهم که رها شوم. حتی نمیدانم چرا این کلمات را کنارِ هم میچینم. شاید نیمی از وجودم میخواهد به آن نیمِ دیگر ثابت کند که اگر از پسِ زندگی کردن برنمیآیم، دستِ کم میتوانم افکارم را به کلمات بدل کنم.
مدتهاست نمیتوانم، یا نمیخواهم که بگویم چه احساسی دارم. اسیر افکارم هستم و این زنجیرهای نامرئی، زایندهی این نخواستنها و نتوانستنها هستند. البته خیلی چیزهای دیگر هم هستند که نمیخواهم یا نمیتوانم، اما بهشکل غمگینی شادم که هنوز میتوانم بنویسم. لحظاتی که مینویسم، سنگینی آن زنجیرها برایم قابلتحمل میشود. حتی میان دو نیمهی وجودم صلح حکمفرما میشود، هرچند میدانم که موقتیست. فعلا همین نوشتن را میخواهم تا روی زندگی را کم کنم و فکر کردن به ناتوانیها را به آینده موکول میکنم...
دست های کوتاه...
من تمامِ اندوختهی صبرم را به پای تو ریختم.
من تمام آنچه یکنفر برای زنده ماندن _نه صرفا نفس کشیدن_ نیاز داشت را به تو بخشیدم و حالا با دستهای خالی و قلبی خالیتر، رها شدهام. آن روزها نمیتوانستم درک کنم که بیحسی با آدم چه میکند. با خودم میگفتم؛ مگر میشود دیگر گرمای هیچ احساسی قلب را لمس نکند؟ بههرحال، به ندانستههایم رنگِ تجربه بخشیدم...مدتها طبق عادتِ گذشته، سعی بر انکار آنچه که رخ داد داشتم. تلاشم مثل قطرهی جوهری در دریای مشکلات محو میشد، گویی هرگز وجود نداشت. حالا از نبرد با آنچه تغییرناپذیر است، خستهام، رنجیدهام. میدانم آخری را قبلا هم گفته بودم. با خودم بیگانهام در حالی که فقط این خودِ فروپاشیده برایم باقی مانده است. این غریبترین غریبگیست.میخواهم نام این سکانس از زندگیام را بگذارم دستهای خالی، یا شاید هم دستهای کوتاه. آنقدر کوتاه که هیچوقت به تو نخواهند رسید...
نوشتم دستهای کوتاه، یاد نوشتهای افتادم که دوستش دارم :
دستهای ما کوتاه بود و خرماها بر نخل.
ما دستهای خود را بریدیم و به سوی خرماها پرتاب کردیم.
خرما فراوان بر زمین ریخت،
اما ما دیگر دست نداشتیم.
for you🤞🏻
Sina saee_koch بزن رو لینک گوش کنیم.
برای مخاطب وبلاگ امیدوارم همونی بشه که میخوای
(فاصله هر قدر كه هستش یادته مهم، مقصد قلبه♡)
«به من از ناگفتههایت بگو...»
هیس! بیا فقط چشمامونو ببندیم و خیال کنیم...
همونطوری که تو دلت میخواد
دلت چی میخواد؟
برام بنویس و من در مورد حست بهت بگم🔻
Eglantine🌸
میشه تو زندگیِ بعدیمَم این اسممو با خودم ببرم و بازم دختر باشم؟؟؟ احساس میکنم این زندگی برای نسترن بودنم کافی نیست...
ادامه بده، چون این مسیر توست...
ادامه بده حتی اگر هیچکس حواسش به زانوهای خسته و ابرهای گرفتهی آسمان تو نبود. حتی اگر هیچکس نفهمید که چقدر کم آوردهای و داری لابلای لبخندهات، چه اندوه عظیمی را حمل میکنی. حتی اگر خودت را تنها و آسیبپذیر حس میکردی و دیگران فقط نگاه میکردند. ادامه بده، چون این مسیر توست و در انتها؛ این تویی که طعم رضایت و خوشبختی را میچشی و دیگران فقط نگاه میکنند.