چقد دلم میخواد یکی برام فال بگیره. از این کولیهای کف بین که جلوی بازار وکیل زیره و فرفره بساط کردن. دستتو میگیرن، هی حرف میزنن و شعر میخونن با انگشت به پیشونیت ضربه میزنن و هی گولت میزنن که ده تومن بذار روش تا بیشتر بهت بگم. دلم یکی از اونا میخواد :)))😅
دل من برای نوشتن، برای شما و برای خودم خیلی تنگ شده.
فرد درون آیینه کیست!
- مدتیست که سنگینی ناشناختهای را روی قفسهی سینهام احساس میکنم.
نگاهش کردم. گویی رنجِ ریشهدوانده در وجودش تا مردمکهایش رسیده بود؛ مردمکهایی که حال با انتظار به من دوخته شده بودند. بیش از آن منتظر کلامی از جانب من نماند و ادامه داد: در گذشته این سنگینی را دلتنگی مینامیدم. مدتها بود چنین احساس زنده و تپندهای وجودم را به آشوب نینداخته بود.
پرسیدم: از تجربهاش پس از این مدت، چه احساسی داری؟
نگاهش را از من برداشت و به روبهرو خیره شد. گفت: تپش قسمتی از قلبم را حس میکنم که مدتها بود فراموشش کرده بودم. گویی خاری در رگهایم در حرکت است و رنجی مداوم را به جانم میریزد. لبخندی زد و نگاهم کرد: اگر بگویم برای این رنج دلم تنگ بوده است، گمان نمیکنی که سلامت ذهنم را از دست دادهام؟
سرم را به نشانهی نفی تکان دادم: قاعدهای برای آنچه انسان دلتنگش میشود وجود ندارد.
با لحنی غمآلود گفت: کاش آدمی راه گریزی از تمام قاعدهها داشت.
پرسیدم: با جنبش این خار در رگهایت چه خواهی کرد؟
پس از چند لحظه سکوت گفت: نمیخواهم انکارش کنم و یا بر آنچه درونم میگذرد چشم ببندم. تنها میخواهم با تمام وجود احساسش کنم.
حالات چهرهاش دستخوش احساسات گوناگونی بود. کلامی از میان لبهایش بیرون نیامد و دیگر کسی سکوت بینمان را نشکست.