هر بار که از آدم‌ها خسته و بیزار می‌شوم، فکر می‌کنم که باید چیزی توی خودم جابه‌جا شده باشد. وگرنه نمی‌شود که همه‌ی ایرادها و ناهمخوانی‌ها از دیگران باشد. بعد برمی‌گردم و قصه‌هایی را مرور می‌کنم که توی هر کدام نقشی دارم. از خودم می‌پرسم بیزار شدن نتیجه‌ی چه حسی است و آن حس، نتیجه‌ی چه نیازی و آن نیاز، نتیجه‌ی چه گرهی؟ و بنگ.💥

دوباره کودکی می‌شوم که به تجربه‌‌ اولین زخم‌هایش برگشته. لحظه‌هایی که هنوز نمی‌دانستم قرار است بارها با این حس‌های ناخوشایند و دردناک رنج بکشم و این تجربه‌ها قرار است دنیا را جور دیگری پیش‌رویم بگذارند. می‌دانم که نجات هیچ آدمی در دوری‌گزینی و بیزاری از دیگران نیست؛ اما به خودم سخت نمی‌گیرم. تا همین‌جا هم فهم آن لحظه‌ها و پیدا کردن زخم‌های بنیادین، مثل حفر معدن سخت و طاقت‌فرسا بوده. حتی اجازه می‌دهم که بیشتر توی خلوتم بمانم. مگر نه اینکه دیگران در گذشته به اندازه کافی به من سخت گرفته‌اند؟ برای روبه‌راه شدن رابطه‌ها و آدم‌ها وقت هست، باید به سکوت کودکی رسیدگی کرد که از بچگی تا بزرگسالی‌ منتظرت مانده تا رنج‌هایش را به رسمیت بشناسی؛ کودکی که درون توست.