امروز را میان کتاب‌ها گذراندم. کارهایی را انجام دادم که هیچ‌وقت دوست نداشتم انجام بدهم. اگر می‌پرسی چرا، باید بگویم که می‌خواستم چیزهایی را به خودم ثابت کنم. 
بخشی از روز _ طبق روال همیشه _ به فکر کردن گذشت. حالا می‌خواهم از چیزهایی بنویسم که امروز ذهنم را تصرف کردند. 
به کلمات فکر کردم. کلماتی که کنار هم جان می‌گیرند.
 به جمله‌هایی که امروز شنیدم فکر کردم. 
امروز چه روزی‌ست؟ 
قرار بود پررنگ‌تر باشد...
 قرار بود تا کتاب‌فروشی محبوبم قدم بزنم، کتابی جدید به خودم هدیه بدهم، برخلاف توصیه‌ی پزشک قهوه‌ای بخورم و تپش‌های قلبم را شدت ببخشم. اما هیچ‌کدام از این کارها را انجام ندادم. هنوز نمی‌دانم چرا...!
شاید اکثر آدم‌ها می‌خواهند در چنین روزی، فرد دیگری باشند.
 من مدت‌هاست نمی‌خواهم فرد دیگری باشم. خودم را می‌خواهم، اما با رنگی دیگر، با تناقض‌های کمتر... خودم، با قلبی که هنوز شعله‌ی امید روشنش می‌کند. 
خودی که هنوز نمی‌داند چگونه باید زندگی کند، اما می‌خواهد امتحانش کند، درست از روز تولدش...

🎈تولدم مبارک :)  پانزده اردیبهشت ۱۴۰۱