نامه ای برای خدا✨

آقای قاضی همانطور که خودتان میدانید، جهان به هم ریخته و همه در جست و جوی ستاندن حقشان هستند. آگاهی مثل یک گرد سحر آمیز دارد همه‌جا را فرا میگیرد میخواهم اعتراف کنم که گوشه به گوشه‌ی روحم درد و رنج و عذاب و خون مُردگی است و بارها و بارها مورد خشونت قرار گرفته.
آقای قاضی شما مرا به جایی فرستادید که روح بی‌پروایم را بسیار سرکوب کردند و آن بیچاره خیلی چیزها را ناچارا به خودش قبولاند، طوری که دیگر اگر بخواهد هم نمیتواند ترکشان کند. میخواهم اعتراف کنم گناه من این بود که میخواستم خودم باشم اما هیچوقت نتوانستم، بعد به خودم دروغ گفتم که تا به حال توانسته و از این به بعد هم میتوانم و آنقدر تکرارش کردم که به دروغ بزرگ باور پذیری تبدیل شد. اما تکرار این حماقت و گول زدنِ خودم، دیگر کافی است. حالا من برای همه‌ی نتوانستن‌هایم از اعماق قلبم اندوهگینم. نمیتوانم قلمم را بی‌پروا روی کاغذها برقصانم و هرچه توی ذهنم می‌آید را بازگو کنم. همین حالا نود درصد از اعترافاتم را سانسور کرده‌ام، پس نمیتوانم ترس‌ها را پشت گوشم بیاندازم و در حالی که دارم موهایم را به دست باد میسپارم، جسورانه بایستم... آقای قاضی زندگی‌ام کامل نشده و راستش میخواهم بگویم که ماموریتی که محول نموده بودید با شکست مواجه شد. روحم بسیار رنجور و زخمی شده و باید فورا برای مداوا، نزد شما بازگردم.

لطفا مقدمات این امر را فراهم کنید تا آنجا درموردش صحبت کنیم، من به دوباره دیدنتان و درآغوش کشیدنتان سخت محتاجم. مستحضرید که؟
سوالات بسیاری در ذهنم هست که باید ابتدا شما را ببینم. باید بفهمم آیا واقعا همه‌چیز یک سراب است یا خیر. بعید میدانم که دلم بخواهد دوباره به اینجا بازگردم؛ بنابراین لطفا بعد از گذراندن دوره‌ی نقاهتم، مرا به یک سیاره‌ی دیگر بفرستید، مرقوم بفرمایید در جواز عبورم که ترجیح میدهم آنجا درخت باشم یا کبوتر...🕊🌱

خوبی های بی حاصل…

وارونه روی تخت دراز کشیده‌ام. پاهایم را عمود به دیوار چسبانده‌ام و خنکای دیوار به جانم نشسته. پنجره را مثل همیشه باز گذاشته‌ام تا ماه عوضِ سرک کشیدن، مستقیم توی چشمانم بریزد. چشمانی که معصومانه دنیا را بی‌آلایش میبینند و هیچ ترک ادایشان نمیشود که دست بردارند از دیدن خوبی‌های بی‌حاصل. ترانه‌های منصفی خیالم را تا حوالیِ دریای جنوب میکشاند و موجِ موهایم را که از تخت روانه‌ی زمین شده‌اند، در آسمان تاب میدهد. بعد از این شرح باید بگویم که رفته رفته تنهاییِ امنم را دوست‌تر دارم از همیشه;;;;

کمی روی دوشم سنگینی میکند…

عصر زمستانی و یک لیوان لته کافیست تا برای لحظاتی کوتاه در دلخوشی‌های خیالی‌ام غرق بشوم و فراموش کنم آن غمی را که از آن من نیست. خستگی را به شب و خانه موکول میکنم، به هرحال باید خوش‌رویی کنم با مردم. چند ماه پیش مهربان‌تر بودم نمیدانم روزگار چه میکند با آدم؛ اما کاش آدم میتوانست در هر شرایطی خودش را نبازد.

آدم غمگینی را که امروز دوبرابر شده بود پشت کول انداخته‌ام و کشان کشان به خانه میبرم. خوابش برده و نمیتوانم دستش را بگیرم. کمی روی دوشم سنگینی میکند؛ اما خب چه میشود کرد؟ آدم که نمیتواند تکه‌تکه‌های وجودش را وسط خیابان، بین آن همه شلوغیِ بی در و پیکر رها کند، میتواند؟ در عوض آهنگ را توشه‌ی راهم کرده‌‌ام. با من میشنوید؟

بزن رو لینک download_emshab

یاداوری:

چند روز پیش یه بغض خیلی بد دست از سرم برنمیداشت، شاید باورتون نشه ولی انقد سرم شلوغ بود که فرصت یه فروپاشی روانی رو نداشتم. وقت نداشتم گریه کنم تا از اون بغض راحت بشم.

دیشب قبل از خواب یه لحظه تو خودم غرق شدم، نزدیک بود گریه کنم که یهو یادم افتاد کرم دور چشممو خیلی گرون خریدم و اگه گریه کنم پاک میشه! هیچی دیگه منصرف شدم. چشمامو بستمو خوابیدم.😂

➖خواستم بگم بعضی وقتا یه سری موضوعا دیگه ارزششون حتی از کرم دور چشمتونم کمتره پس خرابش نکنید😉😅

همه حرف هات رو به گوش ملتِ اسمون هفتم میرسونم...

اخرش روح منم مثل چند تا قطره اب سر میخوره و می پیونده به یه نهرِ نه چندان عمیق، و میدونی، همه اب ها اخرش به اقیانوس میرسن، ولی قبلش منو سرراه، یه بچه کوچولو صید میکنه و ازم میخواد قایق کاغذی ای که با ارزوهاش پر کرده رو برسونم به دست خدا...

نمیدونه من فقط دارم میپیوندم به سیل ادم های فراموش شده ی اونور آب توی ماورایی که اجازه ندارن بهم بگن وجود داره یا نه، نمیدونه دستای خیس من و بقیه قبل از اینکه به اون خدا برسیم، این قایقو بلعیدن. دلم نمیخواست به این بچه بگم واقعیت ها رو ،که نشینه منتظر پیک نامه رسون...

کاش این برق توی چشم هاش رو قبلا توی اینه نمیدیدم.

من اونجایی که تو فکر میکنی نمیرم، اما باشه بچه، اگر روزی روزگاری بخار شد این حجم سنگینم و دستم رسید به اون بالا بالا ها، همه حرف هات رو به گوش ملتِ اسمون هفتم میرسونم...

بده به من قایقتو.⛵️