:)

هر بار گریه می کنم و انگار جمله ایی را گم کرده ام
دلتنگی ها هیچ وقت راه دوری نمی روند...

به یکسالگی وبلاگ رسیده‌ام؛

شب از نیمه گذشته است و هجوم افکار، خواب را از چشمم ربوده است. به دوام آوردن فکر می‌کنم. فکر کردن به آن شبیه گم‌شدن در روند زمان است، شبیه تماشای عبور پی‌در‌پی لحظه‌هایی که سعی داشته‌ام از صفحه‌ی ذهنم پاک کنم و گویی تنها به پررنگ‌تر کردن آن‌ها مشغول بوده‌ام.برای دوام آوردن به چه نیاز داشتم؟ فراموش کردن یا به یاد آوردن؟ هنوز نمی‌دانم.
پررنگ‌ترین ویژگیِ زندگیِ در پیش رو، پذیرش بود. پذیرش زندگی، همان‌طور که بود. رنج بود، لذت بود، شادیِ آمیخته به غم هم بود. کنار هم بودند. مثل قطعه‌های یک پازل باهم معنا داشتند. زندگی ملموس بود، با تمام دردهای بزرگ و کوچکش. راستش را بگویم؟ دلم خواست زندگی کنم، در واقع بپذیرم، و زندگی کنم.

از آن روزها که گمان می‌کردم هرگز نخواهند گذشت، چندین سال می‌گذرد. اکنون که این یادداشت را می‌نویسم، به یک سالگی وبلاگ رسیده‌ام؛ روزها شبیه هم می‌گذرند. مسیری که خودم انتخاب کرده‌ام را پیش می‌روم و سعی می‌کنم به انتها، و حتی خودِ مسیر فکر نکنم. کارم را آن‌طور که باید،‌ انجام دهم و فکر می‌کنم فعلا همین کافی‌ست. یادداشت هم تا همین‌جا کافی‌ست...ممنون از نگاهتون و حمایتتون در این یکسال دوستان عزیزم، به امید آزادی و زندگی زیبا🕊🌱

:)

«دلم می‌خواهد همه‌چیز را بگذارم و بروم
طوری که کسی نداند من که هستم.
مرا ببخش عزیزم، احساس وحشتناکی دارم.
سوار قطار خواهم شد و تمامی وجودم را گریه
خواهم کرد.»
• ا‌ولگا کنیپر / نامه به آنتوان چخوف

سیاره خیسی بود زمین و اذیت شدیم...

احوالم دیگر در موسیقی هم نمیگنجد. امسال، پاییز را نوازش نکردم و هنوز سرمای مطبوعش را به آغوش نکشیده‌ام. دست و دلم به کتاب خواندن و فیلم دیدن نمیرود. حتی کیک شکلاتی هم خوشحالم نمیکند. پتوس بیچاره‌ام زرد شد، جانش را قلمه زدم و توی آب گذاشتمش تا ریشه‌هایش کمی از دستِ خاک، نفس بکشند. همه‌چیز، پیش نظرم بیهوده میگذرد و هیچ‌چیز را نمیبینم؛ آنوقت چرا باز نگویم «سیّاره‌ی خیسی بود زمین و اذیّت شدیم»؟ چرا نگویم روی این کره که هیچ کجایش به من نمی‌آید، بیست و چند سالِ پیش اشتباهی فرود آمده‌ام؟ چرا هنوز نوزادانی از ما متولد میشوند و اصلا چرا زندگی به بیرحمانه‌ترین شکلِ خودش ادامه دارد؟ چرا نخواهم بدانم پشت این همه تاریکی چه کسی نشسته و طنابی که بر گردن و دست و پاهایمان بسته را هی این طرف و آن طرف میکشاند؟ من نشستم یا تو؟ اصلا این که پیوسته در ما می‌گریَد و رنج میکشد، می‌افتد و میخیزد کیست؟ سرِ شب، احوال ماریا را پرسیدم، گفت: نسترن اگر بشود اسمش را گذاشت خوب، خوبم؛ اما این روزها هیچ آدم سالمی حالش خوب نیست. راست میگوید. میدانی ماریا داشتم فکر میکردم که وحشتناک است اگر قرار باشد حدودا پنجاه، شصت سال دیگر هم اینجا بمانم بعد در نهایت چروکیدگی، روحِ کش‌آورده و آویزانم را دنبال خودم بکشانم و از اینجا بروم. به لحاظ روحی دستِ‌‌کم به یک سیاه‌چاله احتیاج دارم تا هرچه زودتر مرا از این بُعد خارج کند. اصلا پس کِی خورشید میمیرد و راه گریزی برایمان باز میکند؟ نمیدانم. درکل میخواستم به ماه بگویم که شاید امسال نتوانم به استقبال زمستان بروم و این حجم از اندوه را در من ببخش...

با نهایت تأسف و تأثر؛ نسترن