مدتها بود رنجی شبیه به آنچه که هم اکنون درک میکنم را نچشیده بودم.از آخرین باری که از فرط بد بودن حالِ روحم، جسمم به مریضی افتاد چند سالی میگذرد. بعضی گمان ها گناه اند و من تاوان گمان های خوبی که راجع به تو داشتم را خواهم داد.نبودِ تو به مغزم فضا میدهد که دروغ هایت را بشناسم اما خب امروز سردرگمم. نمیتوانم باور کنم کدام یک از حرف هایت حقیقت داشت. ماندنی بودنت را باور کرده بودم و باورم ترک برداشت پس دیگر چه فرقی میکند که من راجع به تو چه فکری میکنم؟ یا جواب سوالت را بدهم که ارزشش را داری یا نه؟!

تو رفته ای و من پشت سرت آبی نریخته ام که برگردی. سفرت به آخر نخواهد رسید و تو در نیمه ی راه رنجِ رها کردنِ مقصد، قلبت را خواهد سوزاند. راهی که رفته ای را به قصد برگشت طی نکن چون مقصد تو هم خودش را ترک کرده است. مقصد تو دنیایش را ترک کرد و از بابت عذابی که وجدان تو خواهد کشید آزرده نبود.مقصدت به احساسات دو طرفه اعتقاد خاصی دارد‌ عزیزم. کاسه ای که با آن پشت سرت آب ریختم را در سر خود شکستم و خون، چشمان و پیشانی ام را پوشاند. عزیزم هر بار که قلبت زخمی شد و خون در تنت رخنه کرد گمان کن من بوسیدمت؛ با لب ها و پیشانیِ خونی که از تو برایم بجا ماند.