باشه اما من خیلی با احتیاط زندگی کردم، خیلی سالم زندگی کردم. حداقل به این یکی افتخار میکنم که از خودم و روحم مراقبت کردم و قلبمو تو شیشه نگه داشتم. اینا اون چیزایی هستن که آدم میتونه واسه خودش کنج دلش نگه داره واسه روزای سختِ زندگی که حواسش پی خودش باشه و دلش گرم بمونه به خودش و بودنش...

آدم خواه‌ناخواه همه‌جور احوالاتی را در خود تجربه میکند!!

ساعت یک و چهل و پنج دقیقه‌ی بامداد است. خوشحالم بدون هیچ علت خاصی و از فرطِ خوشحالی خوابم نمیبرد. همانطور که گاهی وقت‌ها بی‌دلیل غمگین میشوم و از شدتِ اندوه خواب به چشمم نمی‌آید. اینها را نگفتم که یک نتیجه‌ی فلسفی بگیرم، تنها میخواستم یک‌جوری بگویم که آدم خواه‌ناخواه همه‌جور احوالاتی را در خود تجربه میکند و من در طی زیستن همه‌ی این تجربه‌ها بسیار به خودم سخت گرفتم. چه بسا به خود گران‌فروشی هم کرده باشم...

دیگر نمیخواهم خوب و بی‌نقص به نظر برسم...

بگذار توی خودم بمانم، بگذار غمگین باشم. اصلا بگذار هزارهزار ماجرا از این زندگی بگذرد و من وسطشان نباشم، چه میشود مگر؟ چه کسی گفته که باید تا همیشه برای دیده شدن دوید و جنگید؟ نمیخواهم دیده بشوم. چه کسی گفته که برای گرفتن خوشایند این زندگی، مدام باید پا به پای گربه رقصاندن‌هایش بی‌عارانه رقصید؟ دیگر نمیخواهم به هر قیمتی بیست بگیرم از او. نمیخواهم کامل باشم برایش. دیگر نمیخواهم خوب و بی‌نقص به نظر برسم و خوبرو. میخواهم خودم باشم با تمام کاستی‌ها و خلاهایی که دارد. یا پذیرفته میشوم یا نه، یا دوست داشته میشوم یا نه و این مسئله ابدا اهمیتی نخواهد داشت دیگر.
بیایید این‌بار دیگر آدمِ زیادی خوبی نباشیم برای جهان. بیایید معمولی‌تر و بی‌تفاوت‌تر از آن باشیم که برای نجات دادن خلقی، خودمان را تا مغز استخوان توی رنج و زحمت قرار بدهیم. بگذارید هرکس خودش برود یاد بگیرد که چطور دردهایش را چاره کند. بیایید توی همه‌ی شکاف‌های زهرآگینِ دنیا انگشت خوبی‌هایمان را محض نشان‌دار کردن انسانیتی که خود بهمان آسیب میزند نچپانیم.
امید دارم که این موضوع یکی از مهم‌ترین دستاورهای من در اواخر بیست پنج سالگی باشد.

وقتایی که داشتم برای دنیا رول بازی میکردم

میبینی آدم وقتی خودشه چقدر خوشحال‌تره؟ هروقت غمگین شدم روزایی بود که خودم نبودم. وقتایی که داشتم برای دنیا رول بازی میکردم. به اجبار یا به انتخاب، نقش مادر رو بازی میکردم یا پدر. به اجبار یا به انتخاب وقتایی پیش میومد که خواهر و برادر بودم یا معشوقه و شایدم دوست؛ به هرحال هرچه که بود، تو اون لحظات من تو جای خودم نبودم. من ظریف و حساس و شکننده بودم و گاهی زندگی منو تو موقعیتی قرار میداد که از منطقه‌ی امن درونم خارج بشم تا یاد بگیرم و قوی باشم. این‌جور وقتا زخمی میشدم، آسیب میدیدم و غمگین و پژمرده میشدم و اگه نمیتونستم باز خودمو پیدا کنم و پاد زهر اون آسیب‌ها رو تزریق کنم تو همون مرداب غریبه غرق میشدم. و زندگی تلاش میکرد به من یاد بده چطور تو این بازی‌ها سرپا بمونم.

آدم بلاخره یک چیزهایی از خودش جا می گذارد. و فکر کنم، من هم جا گذاشتم.

🌠

در گزارش نهایی‌ام از کره‌ی زمین خواهم نوشت که: تنها فهمیده‌بودم که هیچ‌کدام از ما قطعه‌ی گم‌شده‌ی دیگری نبود. همه‌ی ما انسان‌های بسیار تنهایی بودیم که از دور یکدیگر را نگاه میکردیم و افسوس میخوردیم، برای آنچه که در آن شریک بوده‌ایم و نمیدانستیم چرا...