شاید الان آیندم را فقط بر سایه ام ببینم، اما روزی در آینه نگاهش میکنم
اسمش «بودن» هست!
نُه هزار و هفتادو هفت روز است که اینجا ساکن شدهام. او همیشه به دلخواه خودش من را چرخانده.
معمولا بیمیلی را طی کرده، از هیچچیز راضی نبوده و لذتهای بودن را آنطور که باید بر تنم نپوشانده است.
زندگی را میگویم. نمیدانم زینپس، ماندن در اینجا چقدر میتواند لذت بخش باشد. اصلا هست یا نه. انتهای تمام آن لذتهای لمس نشده بعد از، دست یافتن بهشان کجاست؛ یا پشت تمام هدفهای نرسیده، چه چیزی انتظارم را میکشد. ناچارم بمانم و با همهی دردها و رنجهایش، این چیزی که اسمش «بودن» هست را بپذیرم. ظاهرا اجازهی خروج ندارم، چون کارهای زیادی برای انجام دادن باقی مانده.
من هم نمیتوانم بازی را به هم بریزم و َدر بروم، همهچیز در جهان به هم میریزد. همهی چیزهایی که به من مربوط میشوند و در قبالشان مسئولم. هنوز مقداری از آن خودخواهی را در درون خودم دارم که از ترسِ باخت، کُلِ بازی را به هم بریزم و فرار کنم و میدانم که این ترس هربار به بهانههای مختلفی ممکن است بروز کند؛ اما مطمئن نیستم که هیچگاه کسی در جای دیگری منتظرم هست یا نه. دستِکم اینجا کسانی هستند که دوستم دارند، حتی اگر ندانم این دوست داشتنشان، به چه کارم میآید.
اما حالا در اواخر بیست و چهار سالگیم، به نظر میآید زندگی باید به گونهی دیگری ادامه پیدا کند، آنطور که من میخواهم. هیچ گزینهی دیگری را مقابلش قرار نخواهم داد. باید از تمام قدرتم استفاده کنم. برای بقا باید سرسختتر از اینی باشم که هستم.
فقط تنها مسئلهای که برایم حل نشده باقی مانده، این است که چرا انسان باید در هر شرایطی برای ماندن تلاش کند؟ میخواهم بدانم ارزش ماندن در اینجا چیست؟
برای چیکو عزیزم🐕🐶
شکوفهی پرتقال من، نمیخواهم برایت کلیشهای بنویسم. مثلا بگویم: ناراحت نشو چون زندگی زیباست و باغچهی کاکتوسمان هنوز به رنگ غروب آفتاب، سرخ است. نه، اینها دلخوشی نمیشود آدم گاهی، ناراحت میشود و مثل ماهیهای کپور اشک میریزد بیآنکه دریا متوجه شود. من مثل دریا نیستم، انسانم. یا حداقل سعی میکنم برای تو باشم. گونههایت را به من بسپار. دلیلش مهم نیست. تو که حالت خوب نباشد ما هم، کمی، تا حدودی... اندکی... زورمان میاید بگوییم. خیر سرمان غرور و از این دست مزخرفات داریم و نمیشود غمگین بشویم، ماهی بشویم و یا حتی دریا. اصلا ما قورباغهایم یا کمی شاعرانهتر داروگ. انقدر بالای درخت پرتقال مینشینیم و با صدای وغ وغ آواز میخوانیم تا تو به مهمانی ما بیایی، بشوی برفکهای بهاره، سفیدی میان سبزه، شکوفهی درخت پرتقال.
🐶🌱🍊#I love you my brave dog
صندلی شمارهی یک خانم شمس🕔
صندلی شمارهی یک خانم شمس:
- من چرا اینجا هستم؟
پنجره را گشودم، به سمتش برگشتم و به چشمهای پرسشگرش نگاه کردم: گفتهاند مدتی است که مصرانه به خود آسیب میزنی. من برای شنیدنت اینجا هستم و تو، برای صحبت از آنچه درونت رخ داده و آشفتهات کرده است.
روی صندلی مقابلش نشستم و سکوت کردم، به این امید که سکوتم او را وادار به سخن گفتن کند. پس از چند لحظه از نبرد با افکارش دست برداشت و گفت: من گم شدهام. مقابل تو نشستهام، صدای نفسهایت را میشنوم، زخم روی تنم را به خوبی احساس میکنم و با وجود تمامِ اینها، گویی اینجا نیستم. میان جسم و روحم، فاصلهای است که نمیدانم چگونه باید آن را طی کنم.
سکوت کرد. پلکهایش را روی هم فشرد. گمان کردم برای مقاومت در برابر ریزش اشکهاست، اما ناگهان خندید و گفت: آنها باور نمیکنند که من به خود آسیب زدهام (لباسش را بالا زد و زخم تازهای را نشانم داد)، فقط برای اینکه خودم را احساس کنم.
پرسیدم: "آنها" چه کسانی هستند؟
لباسش را به حالت اول برگرداند، چشمهایش را تنگ کرد و خودش را کمی عقب کشید. انگار باور نداشت که پاسخ این پرسش را نمیدانم.
گویی پس از چند لحظه نظرش را تغییر داد، زیرا با لحنی آرامتر از قبل گفت: همان کسانی که مرا به سوی مسیری که نمیخواستم هدایت کردند؛ دستهایی که مرا برای ادامه دادن، به جلو هل میدادند و زمانی که گم شدم، هیچکدام از آن دستها نبودند تا مرا به خودم برگردانند. من تنها بودم و هر قدمی که در آن راه تاریک برمیداشتم، بر گمشدگیام میافزود. تنهایی به رنجها عمقی وصفنشدنی میبخشد، و شاید برای عمق بخشیدن به رنجِ گمشدگی، سخاوت بیشتری به خرج میدهد. گم شدن را با کدام مقیاس میتوان اندازه گرفت و توضیح داد؟ من بیشتر از هر چیزی، از ناتوانیام برای توضیح احساسم به آنها خستهام.
منتظر پاسخی برای پرسشش نماند، بیشتر از آن چیزی که به نظر میرسید از یافتنِ پاسخ ناامید بود. گفت: آنها مرا در مسیری که به من تعلق نداشت، در وضعیت ناخوشایندی که مسببش نبودم رها کردند. حال نه میخواهم و نه اجازه میدهم که برای یاری رساندن به من قدمی بردارند. از اعتماد به نقاب خیرخواهی آنها، چیزی جز رنج نصیبم نشده است و در حال بیشتر فرو رفتن در گودال عمیقی هستم.
نگاهش رنجیده بود، اما تلاش میکرد که پنهانش کند. نگفتم که بیهوده است و تلاشش را تماشا کردم. پس از لحظاتی سکوت گفت: من گم شدهام. چندمین باری است که این جمله را بر زبان میآورم؟ اصلا اهمیتی دارد؟ البته که نه. آنچه اهمیت دارد و من احساسش میکنم همین است؛ گم شدن. تو نمیتوانی به من کمک کنی، شاید حتی من نیز برای نجات دادن خود از این وضعیت اسفناک ناتوان باشم؛ مطمئن نیستم، اما این را هم به خوبی میدانم که اگر نجاتی در کار باشد، تنها به دست خودم امکانپذیر است. کمک به یک گمشده معنایی ندارد، مگر زمانی که خود را بار دیگر بیابد.
اینبار من پرسیدم: چگونه خود را نجات خواهی داد؟
خندید. سرش را به طرفین تکان داد و گفت: حتی نمیتوانی تصور کنی که چقدر دلم میخواست پاسخ این پرسش را بدانم.
خنده روی لبهایش خشک و حالت چهرهاش سخت شد: تا زمانی که توانی برای قدم برداشتن دارم، از جستوجوی راهی برای بازگشت به خود دست برنمیدارم؛ این تنها چیزی است که به آن اطمینان دارم.
به عقب تکیه دادم و به صندلیِ خالی روبهرویم خیره شدم. لحظاتی قبل اتاق را ترک کرده بود و آخرین جملهاش بیوقفه در ذهنم میچرخید: میروم تا آنچه از دست دادهام را بار دیگر بیابم...
پ_ن: برای مخاطب و دوست خوبم که سعی کردم با روح درونیش ارتباط پیدا کنم. به امید تموم شدن تاریکیها دختر دوستداشتنی❤