من اغلب دوست دارم دریچهای باشم که از آن به جایی نگاه میکنند.
یک باج دهنده به اضطراب!
یک باج دهنده به اضطراب. این چیزی است که در بسیاری روزهای زندگیم بوده ام. یک همواره دلواپس که برای کنترل این حس اغراق شده کارهای زیاده کرده یا نکرده. برنامه هایی که کنسل کرده ام، روابطی که قطع کرده ام، هزینه ها و خرید های اضافه، کوتاه آمدن های غیر ضروری، همراهی ها یا ساکت ماندن های از سر اجبار، تغییر انتخاب ها، گذشتن از خواسته ها، رها کردن مسیر، چه لیست بی انتهایی. از اجتناب تا پاک کردن صورت مساله. چقدر هر بار وارد نبردی شده ام که میتوانست شکل نگیرد و تسلیم، با دست هایی بالا گرفته میدان را ترک کرده ام. چقدر هر بار گلویم خشک شده، نبضم تند شده، تمرکزم از دست رفته و ناگهان تصمیم گرفته ام یا باج بدهم یا میدان را خالی کنم. تاسف برانگیز است. زندگیم بسیار متاثر از دلواپسی و همواره تحت سلطه ی اضطراب هایی بیهوده بود. ذهنم یک فاجعه ساز و مغزم در مواجهه با شرایط اضطراری یک از پیش تسلیم شده است. به کلمات فکر میکنم. به هورمونها که در رگ هایم سو میخورند و بدنم را فرا می گیرند و مرا به بند می کشند. به اعتباری فکر میکنم که به اضطراب می دهم. به تلاشم برای خلاصی از آن. چه می شود اگر اسلحه را از کمالگرای درونم بگیرم؟ هر غلطی خواستی بکن، مهم نیست اگر استرس دارمف باج نمی دهم. بعد شاید زندگی روند ساده تری به خود بگیرد.
آدم گاهی پوستش را برعکس میپوشد...
«آدم گاهی، اشتباهی، پوستش را برعکس میپوشد.
اینجور وقتها همهی درزها و شکافها میآیند رو، همهی وصلهپینهها، همهی زخمها.
اینجور وقتها اگر به شوخی آرام بزنی به پشتش، یا حتی دست بگذاری روی شانهاش که اصلا تو راست میگویی، دردش میرسد به استخوان، داد میزند یکهو.
تعجب نکن از این واکنش، که تو که فقط آرام زدی به پشتش که، دست گذاشتی روی شانهاش که.
نگو چرا داد زد. نگو چرا همچین کرد. کمی بگذار به حال خودش باشد.
آخر آدم گاهی تمام بخششها، فهمیدنها، اعتراف به اشتباهها و بزرگ شدنهایش را فراموش میکند.
آدم گاهی پوستش را برعکس میپوشد.»
اینجاست که گفتگو زاده می شود.
این مدل گفتگو را اخیرا کشف کرده ام.
وقتی مکالمه را شروع می کنم اصلا نمی دانم چه می خواهم بگویم. در مورد مکالمه هیچ فکری نکرده ام، فقط به خودم اجازه داده ام که چیزی را عمیقا احساس کنم.
یعنی فضایی داشته ام که احساساتم را، هرچه که باشند، بدون آنکه کوچکترین کنترلی رویشان اعمال کنم، زندگی کنم. یا از شعف جیغ کشان دور خودم چرخیده ام، یا مثل امروز از استیصال ساعت ها گریسته ام...
وقتی توانستم با خودم و احساسم مواجه شوم، وقتی عریان در چشمهای خودم خیره شدم، می توانم با صداقت و شجاعت مقابل دیگری هم بنشینم و سعی کنم که این در را برای او هم باز کنم. و اینجاست که گفتگو زاده می شود. گفتگویی که سرآغازش ما دو نفریم، اما حیات مستقل خودش را پیدا می کند و ما را به جایی می کشد که شاید هیچ کدام انتظارش را نداشتیم. درست مثل داستانی که وقتی شروع به نوشتن آن می کنم، نمی دانم کلمات قرار است مرا به کجا بکشانند.
از دروغات ترسیدی
اما بازم از حقیقت در میری...
نوروز...
یادش به خیر، بچه که بودیم مامانبزرگ قصهی عمو نوروز برامون میگفت و داستان خاله پیرزنی که هر سال قبل از عید خونهاش رو مثل دسته گل تمیز میکرد و سفرهی هفت سین و ترمهاش را پهن میکرد و چشم انتظار عمو نوروز مینشست ولی از خستگی خوابش میبرد و وقتی بیدار میشد، عمو نوروز رفته بود. خاله پیرزن غصه میخورد و ما حرص میخوردیم که آخه چرا هر سال خوابش میبرد ( مگه نمیتونست مثل شاهزاده غصهی نارنج و ترنج انگشتش را ببرد و لای زخمش نمک بریزه که خوابش نبره؟) اون وقت مامان بزرگ دلداریمون میداد که نوروز سال دیگه در راه است و شاید خاله پیرزن سال بعد عمو نوروز رو ببیند و ما با این امید به خواب میرفتیم.
چشمهایم را میبندم و به گذر عمر تا بیست و چهار سالگیم فکر میکنم به خنده ها،دورهمی های دوستانه به آدمهایی که دیگر کنارم نیستند... به گریه ها و غمگین شدن ها، به انتظار و استرس ها.تو ذهنم میگم نه نباید چشمهایم را ببندم. اگر چشمهایم را ببندم مثل خاله پیرزن قصه میشم!
بعد از بیست و چهار سال معنی داستان را میفهمم؛ پیرزن، داستان زندگی همهی ماست. او خودش را برای عید آماده میکند ولی هر بار تحویل سال خواب میماند و نمیتواند عمو نوروز را ببیند. تحویل سال کنایه از بیشمار لحظههایی ست که ما در خواب از آن عبور میکنیم، عمو نوروز نماد نو شدن است و عید چیزی نیست جز پذیرش تغییر… چیزی نیست جز وداع با گذشته و در آغوش گرفتن آینده… چیزی نیست جز درک یگانگی و منزلت لحظات و جشن گرفتن این واقعیت…
عید چیزی نیست جز آنکه با همهی دلتنگیها و تنهاییها و خستگیها میان لحظههای زندگی برقصیم. هر لحظه از زندگی نو روز است، اگر اسیر دیروز نمانیم و اگر در بیداری از آن عبور کنیم و مثل خاله پیرزن قصهها خواب نمانیم…
نوروز بر شما مبارک.