تو احتیاج داری این حرفارو بشنوی! پس بخون :)

اگه بخوام باهات رو راست باشم باید بگم كه زندگی یک جورایی سخته. یعنی به شكل گریز‌ناپذیری سخته و این ربطی به جایی كه هستی و جوری كه زندگی می‌كنی نداره. من بهش میگم اصل بقای سختی. یعنی سختی از شكلی به شكل دیگه تبدیل میشه ولی نابود نمیشه. برای همین هم توی یک زندگیِ خیلی خوب و عادی، جایی كه هیچ كی به هیچ كی به خاطر عقایدش شلیک نمی‌كنه و همه چی ارومه؛ آدمهای زیادی مشت مشت قرص ضد افسردگی میخورن كه بتونن خودشون رو هر روز صبح از توی رختخواب بكشن بیرون.
آدمهای پف كرده، آدمهای بد حال؛ آدمهای روی لبه. خیلی‌ها معتقدن كه پیشرفت تكنولوژی، اینترنت، نخود فرنگی غیر ارگانیک و گلوتن ماها رو اینجوری كرده و قدیم‌ها مردم خوشبخت‌تر بودن. تو بشنو و باور نكن. حتی هزارها سال پیش شاهزاده‌ای هندی به نام سیزارتا - یا همون بودا- گفت كه زندگی رنجه...
رنج، یا به زبون بودا " دوكا ". هایدگر بهش میگه " اضطراب وجودی".
خلاصه‌ش اینه كه وضعیت بودن در مجموع، وضعیت اسفناكیه چون بودن ما توی این دنیا متزلزله؛ اگه بد بگذره كه داره بد می‌گذره و اگر هم خوش بگذره كه باید همه‌ش رو بگذاری و یک روز بری و این هم یک جور دیگه‌ای دردناكه. این‌ها رو نگفتم كه ناامیدت كنم. چیزهای خوب و دلنشین هم توی دنیا كم نیست.
می‌تونی ازشون توی راه كمک بگیری و هر وقت داشتی توی چاه غم فرو می‌رفتی مثل "رسن" بهشون چنگ بندازی و بیای بیرون. یكی از این طناب‌ها؛ موسیقیه. "آنجا كه كلام باز می‌ماند، موسیقی آغاز می‌شود". وقتهایی كه شادی موسیقی گوش كن و وقتهایی كه غمگین بودی بیشتر، و اونجا كه از هر حركتی عاجز موندی؛ برقص. چیز دیگه‌ای كه می‌تونی بخونی كتابه. خوندن بهت كمک می‌كنه زندگی‌های دیگه‌ای رو كه هیچ وقت نمیتونستی تجربه كنی رو تجربه كنی. فیلم هم همین كار رو توی یک ابعاد دیگه‌ای می‌كنه اما كتاب همیشه یک سر و گردن بالاتر از فیلمه چون قوه‌ی تخیلت رو به كار می‌گیره؛ و روند ذهنی‌تر و عمیق‌تریه. وسط كتابهات حتما چند صفحه هم در مورد ستاره‌ها و كهكشان‌ها بگذار چون كمكت میكنه كه ابعاد چیزها رو بهتر درک كنی و یادت نره كه توی كل هستی كجا وایسادی. برای همین قدیم‌ها بیشتر فیلسوف‌ها ستاره شناس هم بودن. شاید نخوای یا نتونی منجم بشی، ولی همیشه می‌تونی وقتهایی كه غمگینی به اسمون نگاه كنی و ببینی كه غم‌هات در برابر عظمت كهكشان چقدر كوچیكه.

طناب‌های دیگه‌ای هم هست؛ چیزهایی مثل كاشتن یک درخت؛ آشپزی با ادویه‌های جدید، سفر كردن، حركت. ما برای نشستن خلق نشدیم. صندلی یكی از خطرناک‌ترین اختراعات بشریه. به جای نشستن قدم بزن؛ بدو؛ شنا كن، جفتک بنداز. اگر مجبور شدی بشینی؛ برای خودت همنشین‌هایی پیدا كن و از مصاحبتشون لذت ببر. پیدا كردن دوست خوب خیلی هم آسون نیست اما اگه دوست خوبی باشی؛ دیر یا زود چند تا ادم خوب دورت جمع خواهند شد. در ضمن، دایره‌ی دوستات رو به آدمها محدود نكن. تو می‌تونی تقریبا با همه‌ی موجودات زنده‌ی دنیا دوست باشی.
توی زندگی چاهِ غم زیاده ولی طناب هم هست؛ سر رسن رو ول نكن. اما مراقب باش كه به طناب‌های پوسیده مثل الكل، دود، پول و حتی موفقیت، آویزون نشی چون از توی چاه بیرونت نمیاره و بدتر ولت می‌كنه ته چاه. بگرد و طنابهای خودت رو پیدا كن.
و اگه نتونستی پیداش كنی؛ ببافش. آدمهای انگشت شماری طناب بافی رو بلدن.
اگه ما امروز از سیاه سرفه نمی‌میریم برای اینه كه طنابی رو گرفتیم كه لویی پاستور سالها پیش بافته،
سمفونی شماره پنج طنابیه كه بتهوون با نت‌ها به هم پیوند زده،
صد سال تنهایی طنابیه كه ماركز با كلمه و خیال به هم بافته.
بیشتر طنابها رو یک روزی كسی كه شاید ته چاه زندونی بوده بافته. مولانا در دفتر پنجم میگه: آه كردم؛ چون رسن شد آه من؛ گشت آویزان رسن در چاه من؛ آن رسن بگرفتم و بیرون شدم؛ چاق و زفت و فربه و گلگون شدم.

كسی چه می دونه؛ شاید یک روز تو هم طناب خودت رو بافتی...

برای آدم پنهان شده در کمد!

فکر نمیکنم خیلی بد باشه اگه یه زمانی یا تو یه بازه‌ای به زندگیمون گند بزنیم و کارای اشتباه کنیم!درسته خوب نیست حتی شاید بد هم باشه ولی خیلی بد نیست :)
یه زمانی میخواستم بهترین باشم تو همه چی اول باشم و از همه بالاتر باشم عملی هم شد ولی بازم خوشحال نبودم درسته الان هم خوشحال نیستم ولی حداقل تجربه کردم همیشه میخواستم خاص باشم با بقیه فرق کنم متفاوت باشم ولی خب واقعا دیگه نتونستم به این بی‌نقص بودنه ادامه بدم الان میخوام فقط معمولی باشم یک زندگی معمولی با رویاهای معمولی. شاید خیلی چیزها رو نداشته باشم یا شاید میتونستم خیلی چیزها رو بدست بیاورم ولی انجامش ندادم ولی خب نشد دیگه، نتونستم...شاید یکم بیشتر تلاش میکردم میشد
باشه تلاش نکردم اصلا آقا تو راست میگی خودم رو زدم به افسردگی اوکی خب که چی من فقط میخوام آزاد باشم همین. شاید اشتباه میکنم یا شاید چندسال دیگه پشیمون شم اوکی بیا اشتباه کردن رو عادی سازی کنیم فکر میکنم این طوری شاید خوشحال باشم حتی اگه نباشمم مهم نیست چون من فقط یه آدم معمولیم که میتونه گند بزنه به زندگیش...
یا مثلا قبلا میخواستم ثابت کنم باهوشم فکر میکردم اگه یه اشتباهی کنم هوشم میره زیر سوال یا مثلا نگران بودم نکنه یه وقت کسی فکر کنه باهوش نیستم. دلم میخواست برم بگم ببین من بخدا باهوشم من این رو بلدم فقط بی دقتی کردم. یا همیشه میترسیدم از اینکه کسی رو ناامید کنم، قطعا بخشیش هم به خاطر رفتار اطرافیانم بود. شخصی که هیچکس را آدم حساب نمیکرد به من امید داشت و میگفت باهوش،
همین باعث شده بود زیر بار سنگین مسئولیت برم که فقط نکنه من هم مثل بقیه شناخته شوم. خب اصلا به جهنم من هم مثل بقیه باشم من اصلا پایین‌تر از بقیه باشم چه اهمیتی دارد...به نظرم کافی است دیگر تلاش برای اثبات خود به دیگران‌...با ساده بودن خود کنار میایم تو هم اگر با معمولی ها مشکل داری بزن به چاک :)

عظمت راک🎵

وقتی با پینک فلوید آشنا شدم عظمت راک را درک کردم. تازه فهمیدم که راک انواع و اقسام دارد و راک سایکدلیک و متال و هارد و…. آلترناتیو را کشف کردم. راک در لغت یعنی چیزی که تکان می دهد و باورهای کهنه را زخم می زند. راک تنها شکلی از موسیقی نیست بلکه واکنشی عصیانی در برابر جهانی است که دوستش نداریم. فهمیدم که آن سه گانه ی مقدس گیتار باس و لیید و درامز می توانند حرفی برای گفتن داشته باشند. بزرگانی مثل لد زپلین و جیمی هندریکس و جیم موریسون چه اعجوبه هایی بودند، رولینگ استونز از کدام سیاهی می گفته، کرت کوبین ساختارهای مرسوم آکوردهای گیتار را چطور در آهنگ هایش شکسته و مردی که دنیا را فروخته است از کدام دنیا می گوید.
نیچه می گوید زندگی بدون موسیقی چیزی کم داشت.
من با نیچه هم عقیده ام. راک صدای نعره ی نسلی که سرگشتگی اش را روی سیم های گیتار الکتریک فریاد می کند. نسلی که از نوار مغناطیسی تا بلو-ری را به چشم دید ه است. راک زبان مشترک احساسات ؛ سرخوردگی ها، خشم یک نسل است. نسلی که موسیقی اش زیر مارش نظامی و صدای نوحه ی آهنگران گم شد و آرزوهایش مثل آن سکانس محشر در باران نوامبر شسته شد. موسیقی راک رشته ای است که این نسل سرگشته را به هم وصل می کند. نسلی که با ترس ، حسرت و تنهایی خیلی خوب آشناست.

خارج از ترومپت!

خواندنِ سلمونی را مدیون هولدن هستم؛ همان نوجوانِ چاخان و دوست‌داشتنی ناتوردشت. یک جایی از رمان وقتی درباره‌ی نویسنده‌های مورد علاقه‌اش حرف می‌زند، می‌گوید که بعد از برادرش «د.ب»، رینگ لاردنر نویسنده‌ی مورد علاقه‌اش هست. همان روزها فهمیدم که محمد نجفی، مترجمِ ناتوردشت، داستانی از این نویسنده ترجمه کرده به اسم سلمونی. یک داستانِ کوتاه که حینِ خواندنش احساس می‌کنی داری یک رمانِ خیلی‌خوب می‌خوانی.

در طول هشت سال گذشته بیش از بیست‌بار این داستان را خوانده‌ام. چندباری هم سراغ ترجمه‌های احمد گلشیری و اسماعیل فصیح از این داستان رفته‌ام. از معدود داستان‌هایی است که هربار سراغش می‌روی تازه‌ست، و بعد از خواندنش دوست داری باز هم سراغش بروی. یک جای دیگر از «ناتوردشت» هولدن می‌گوید: «چیزی که راجع به کتاب خیلی حال می‌ده اینه که وقتی آدم کتابه رو می‌خونه و تموم می‌کنه دوس داشته باشه نویسنده‌ش دوستِ صمیمیش باشه و بتونه هر وقت دوس داره یه زنگی بِهِش بزنه». البته من به شخصه حرف‌زدن با شخصیت‌های داستانی را به حرف‌زدن با نویسنده‌ها ترجیح می‌دهم. مثلا دوست دارم یک روز گوشی تلفن را بردارم و به ترزای «سبکی تحمل ناپذیر هستی» زنگ بزنم و تشکر کنم از این‌که دارد آناکارنینای تولستوی را می‌خواند. و بگویم که همیشه احترام خاصی قائل بوده‌ام برای آن شخصیت‌های داستانی که خودشان هم مشغول خواندن یک شاهکار ادبی هستند.

#🕝

زمان که می‌گذرد، حتی جرات نمیکنی به خاطراتت فکر کنی...

دنیا یک رختکنِ بزرگ است!

از پنجره به پیاده‌رویِ مملو از جمعیّت نگاه کرد.
گفت: می‌بینی، لباس‌هایی هستند که راه می‌روند، دروغ می‌گویند، عاشق می‌شوند، می‌میرند...
کمتر لباسی آن بیرون است که درونش "انسان" وجود داشته باشد.
به‌راستی که این دنیا یک رختکنِ بزرگ است.
#رومن_گاری

ترک کردن اصلا برای برگ ها آسان نیست...

شب کنار پنجره وقتی به درخت لختمان نگاه می‌کردم تازه فهمیدم ترک کردن اصلا برای برگ ها آسان نیست. با این حال زمستان است. چه درخت خوشش بیاید و چه نه.

تقویم انداختم حساب کردم از آخرین باری که باران باریده بود و یک دل سیر خیس شده بودم و نفس عمیق کشیده بودم انگار سال ها می‌گذشت. آدمی انگار گاهی نیاز دارد خودش را برساند به باران. یک نخ سیگار بکشد در تنهایی اش قدم بزند. بی‌آنکه فکر کند هزار ویک مسئله ذهنش را درگیر کرده. همیشه همین بوده.
از پشت پنجره به تخت‌خواب برمی‌گردم و چشم هایم را می‌بندم.تلقین میکنم که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده و هیچکس کشته نشده. دلی تنگ نیست. انگار دارد باران می‌بارد. درخت ها دارند لبخند می‌زنند و نفس می‌کشد.

انگار پرنده ها سر پناه دارند و دارم از آن بعد ازظهر ساده و معمولی از مدرسه برمی‌گردم سمت خانه... :)

:)

از دست دادن، کوشش برای خو گرفتن به جای خالی آن‌که رفته و بازگشتنش، هنگامی که نه قلبش مشتاق است و نه چشمانش منتظر.

افکارِ خیس!

ساعت هفت است. از آن دوساعت گذشته‌ای که آمدم خانه یک‌ساعت و ربعش را زیر دوش بودم و فکر میکردم. حالا هم نیم ساعتی است که افکار خیسم را روی تخت‌خواب رها کرده‌ام و دارم از فاصله‌ی سه و نیم متری بالای سرم، خودم و آن‌ها را غرق شده در یک دنیای خیس میبینم. میشود گفت در طبقه‌ی بالا روی این سقف ایستاده‌ام و به پایین نگاه میکنم. بدن خیس. موهای خیس. افکار خیس. تخت‌خواب خیس. احساساتِ خیس. و حتی گرسنگیِ خیسی که مدام پیغام‌های خیسش را از معده‌ی خیس به مغزِ خیس‌ترم میفرستد. در مواقعی هم پیش آمده که گاهی کلافگیِ وصف ناشدنیِ خیسی، دارد امانم را گوش تا گوش سر میبُرد. حتی بگذارید اقرار کنم که یک تصمیم‌گیری خیس هم مدتهاست که من را از خودم رُبوده و خیالم را آبستن کرده و میدانم تا وقتی که فارغ نشود، آسمان ابری‌اش آفتابی نمیشود.

چَرت و پَرت نویسی یکی از دیگر تمرین‌های نوشتنم است و دارم فکر میکنم این مُهمل بافی‌های بیهوده، آخر چه فایده‌ای دارد؟ به خودم میگویم بیچاره آنقدر زیر دوش ایستادی که جمجمه‌ات سوراخ شده و همه‌ی آب‌ها رفتند توی سرت و مغزت را خیس کردند؛ بعد هم به همه‌جای دیگرت سرایت کرده و بدن و روحت را با یک سیلاب ویران کردی. ببین چطور خیالاتت نَمناک شده‌! مثل لوله‌ای که پشت یک دیوار، سوراخ شده باشد و هی نَشت میکند، تو هم هِی خیسی از افکارت بیرون میزند و رطوبتت بالا میگیرد.

از آن طرف گرمای آفتابی که پُشتِ ترس‌هایت پنهانش کردی با این همه رطوبتی که راهِ گریز ندارد، شرجی‌ات میکنند؛ بعد سنگین میشوند میروند بالا توی آسمانِ روحت، ابر میشوند باردار میشوند و بر دشت‌هایت میبارند و سبز میشوی اما تا وقتی که راهِ خروجی برای این سیلاب نداشته باشی، تو تنها و تنها یک سرزمینِ بارانی و خیسِ مغمومی که کم‌کم توی خودَش میگندد و مرداب میشود. یک‌جای ساکن، مُرده و بی‌تحرک که تنها علامت حیاتی‌اش نفس کشیدن است. حتی آن گرسنگی وحشتناکْ خیس هم یک روز رهایت میکند و تو در خودت تنهاتر میشوی. نگاه کردم دیدم خودم راست میگوید و هی از توی مغزم روی تخت، خیسی نشت میکند. بعد دوباره گفتم این همه نوشتن‌های بی‌هدفت چه فایده‌ای دارد؟ بعدتَرَش شُره‌ی دیگری آب از توی مغزم بیرون آمد و اندیشیدم اگر زندگی آنطور که میخواهم یک روز باشد، بشود ولی باز هم مرا راضی نکند چه؟ بعد همینطور که سرم سوراخ شده بود و آب نَشت میکرد صدای سوت کتری ناگزیر جسمم را از تخت‌خواب خیسم جدا کرد و مثل رباتی که آب توی سیم‌پیچی‌اش رفته و اتصالی کرده باشد، چِک چِک کُنان به آشپزخانه رفتم، شاید یک لیوان چای و گلاب میتوانست خیس‌تر و شرجی‌ترم کند!

و سوال مهم این است که، دخترجان چرا جسارتِ خشک کردن خودت را دست نمیگیری؟ چرا جلوی نشتی و خرابی‌ات را نمیگیری و راه دررویی برای آن‌همه خیسی نمی‌یابی؟

غمم بزرگ‌تر از اشکه...

همه چیز تصویر خودش را در تاریکی دوبرابر می کند. از توجه بگیر تا جزئیات.

⭐#

عزیزم یه شبایی دلم می خواد یه ستاره باشم که هیچکس نتونه منو ببینه. و نه تنها نتونه بلکه یادش بره اصلا ستاره ای هم هست.

نکند شنیدن واقعیت دلت را بلرزاند!

از پنجره هوای سرد سر کشی کرده. در تاریکی رویاهایم را ورق می‌زنم. درحال حاضر باید خواب می‌بودم ولی همیشه برنامه ریزی ها درست پیش نمی‌روند. با خودم گفتم حیف است من از وضعیت حال ننویسم. همین حالا سیم شارژر بین لب هایم مانده و یک کیلو و سی صد گرم دیگر افسرده تر شدم. و اگر جلویم را نگیرند احتمالن تا خود صبح توانایی ام برای نوشتن بیشتر و بیشتر شود. یک چیزی از آن ته مه های قلبم دارد رنج می‌کشد.
هرچی می نویسم دلم آرام نمی گیرد. انگار که یک حرف هایی جا بمانند. انگار که ناتوانی ام دارد بی داد می کند. زورم نمی رسد. اما می نویسم. نیاز دارم از دنیای اطرافم دور شوم. و ساعت های طولانی را به گشت و گذار با روحم بگذرانم.

می‌دانی، به باد دروغ می‌گویم.
که حالم خوب است و همه‌چیز روالش را می‌گذراند. چکاوک‌ها آواز می‌خوانند و بیدهای مجنون آزادانه می‌رقصند، نکند شنیدن واقعیت دلت را بلرزاند!

پازل🧩

‏سخت‌ترین بخش زندگیم این بوده که هیچوقت حس نکردم عمیقا متعلق به یک مکان یا آدمم. همیشه بخشی از من در یک شهر و پیش افرادی جا میموند و یک بخش هم جای دیگر. یک بخشم شرق بود یکی غرب. یکی شمال و یکی جنوب.
بدتر از همه این بود که هیچکدوم متعلق به خودم نبودن. یک پازل با تکه‌های گمشده.

عزیزم وقتایی که یادم میره زندگی کنم‌ بهم یاداوری کن زندگی چه شکلیه :)

نوبت ارائه‌ی شماست!

غم، استاد لاغر و بلندیه که چند شب به‌صورت پراکنده تو ماه وارد کلاسی که من تنها شاگردشم می‌شه، پروژکتورو روشن می‌کنه، شروع می‌کنه به گذاشتن اسلایدهایی که حدس می‌زنه به هر طریقی ممکنه برام ناراحت‌کننده باشن و سر هر اسلاید کمی مکث می‌کنه، توضیح می‌ده و وقتی اسلایدهاش تموم شد و منو خموده کرد، لیوان چایی‌شو می‌گیره دستش، به صندلی‌ش تکیه می‌ده و بهم می‌گه نوبت ارائه‌ی شماست. معمولا اون‌جا من می‌زنم زیر گریه. گریه ارائه‌ی من برای کلاس آقای غمه.

بی مقدار، در بُهت و ساکت درحالی که زُل زده ام به دیوار

سوال می‌کنند امروزت چگونه گذشت؟ می‌گویم، با دیدن باریدن برف تهران، روزم را شروع کردم. چندین عکس از ذوق باریدن اولین برف برای خودم ثبت کردم و یک فیلم از جنیفر لارنس که کراش سال های دورم هست دیدم. چند جمله و دیالوگ از فیلم‌ را شات گرفتم. خودم را در آیینه دیدم. موهایم بلند شده و زیر چشم هایم کمی گود و سیاه شده که بی چون و چرا چشمم را بستم و پشت کردم به خودم. Ps بازی کردم و با دو باخت احمقانه و یک برد طعم تلخ باختن را فراموش کردم. هر طور که بود، هر طور که می‌شد تلاش کردم فرار کنم از شنبه، سپس برخوردم به این‌که اصلا چرا باید از خودم فرار کنم؟ ایستادم و بعد سر خودم فریاد کشیدم که کجا؟ خودم را گیر انداخته بودم انگار. یک وقت ها آدم انگار باید صبر کند. ندود. بماند. و قبول کند فرار چیزی را حل نمی‌کند، بلکه فقط باعث می‌شود همه چیز برای چند دقیقه یا چند ساعت محو شود. مثلا در خیابان بهتر می‌شود با خودت روبه رو شوی. وقتی میان خیل آدم ها، یقه ی خودت را می‌گیری و می‌گویی؛ ببین، هرجا بروی آسمان همین رنگ است. پس بیهوده خودت را جا نگذار. دیشب موقع خواب وقتی با یک نفر گفتم زندگی خیلی در رنج دارد طی می شود، این جمله را گفت؛ که حقیقت همین است، اما تو سعی کن از خودت جا نمانی.

یک شب🌙

یک شب بلاخره از صدای فن یخچال مان یک موزیک بی کلام بیرون می‌کشم‌و با پتوی مسافرتی گرمم می‌روم پشت بام تا در همجواری با گربه ها، ستارگان را رصد کنم. یک شب بلاخره زودتر از وقت مقرر مسواک می‌زنم و روبه روی آیینه یک نخ سیگار روشن می‌کنم و تمامش را با خیال راحت بدون هیچ فکر اضافه ای می‌کشم تا رویاهایم خوشحال شوند. یک شب بلاخره به جای پوست لبم را کندن، دل می‌کنم از دنیای آدم های بی روح و بی اراده.‌ و خودم را مهمان چای می‌کنم تا تمام خستگی پیاده روی ام وقتی همگان خوابند از میان برود. یک شب بلاخره فکر نمی‌کنم تا راحت تر بخوابم. تا تمام شود شبی که پر شده از هر چیزی...

حالا من نگاهت میکنم.

چشمام رو باز میکنم، سقف زل زده بهم. کل شب رو نخوابیده نگاهم میکرده، وقتی کابوس میدیدم کنارم بوده نگاهم میکرده، برای بیدار شدنم لحظه شماری میکرده! با صدای نفسام آرامش میگرفته یا امید داشته نفسی که میاد دیگه برنگرده؟ سقف زل زده بهم انگار میخواد یه چیزی بهم بگه، حالا من نگاهت میکنم.

آخرین لایه قلب!

از آخرین لایه قلبتون غمگین شدید تا حالا؟
یعنی عمیق‌ترین قسمتش...
انقدر که دستتو بذاری رو قلبت بگی تیر میکشه
به این فکر میکنم که ما چقدر شکستیم
ضربه خوردیم
تا صبح گریه کردیم
بعد پتو رو زدیم کنار رفتیم دانشگاه، سرکار، مدرسه
پاشدیم ظرفارو شستیم، چای دم کردیم...
یعنی خواستیم که یادمون بره چی گذشت
واسه همینه که درد تو یک شب،
چیزی از ما میسازه که 365 روز خنده نمیسازه...