music favorite

Mehrad hidden_foorodgah بزن رو لینک بیا گوش کنیم

هم مسیر قدیمی...

راستش اون آخرین بارایی که نمیدونستی آخرین باره و این فکر که؛ اگه میدونستم آخرین باره بیشتر قدرش رو میدونستم، واقعا نابود کنندست.
 

شمع کوچک...

من نه به اندازه‌ی نوشته‌هایم بهره‌ای از احساسات دارم، و نه آن‌چنان که چهره‌ام فاش می‌کند، تهی و سرمازده‌ام. امیدِ من همچون شمع کوچکی است که درونم می‌سوزد و تاریکیِ روحم را می‌کاهد، شمعی که سرانجام مغلوبِ سیاهی‌ها می‌شود. من آن‌چنان ناپایدار و متغیرم که دوست‌داشتنم می‌تواند ابزاری برای خودشکنجه‌گری باشد و چه خوب که دوست داشتنِ من، امری دشوار است. حفره‌های متعددی در روحم یافت می‌شود که عمیق‌ترینشان، زمانی جایگاه قلبم بوده است. سرانجامِ کند و کاوِ روحِ من، اتفاقی جز سقوط نیست. مگر نه این‌که آدمیزاد باید به استواریِ زمینی که بر آن قدم می‌گذارد مطمئن باشد؟ حال من از تو می‌پرسم؛ چه کسی زمینی سست و پر از حفره را که تحت سیطره‌ی تاریکی است برای عبور انتخاب می‌کند؟

God 963🌱

خدارو ممنونم که همیشه مراقبمه. وقتی میگم «همیشه» این کلمه رو خیلی عمیق ببینید. ممنونم که همیشه روی ناخوب هرچیزی، هرموقعیتی و هرآدمی رو به موقع بهم نشون میده و منو از آسیب دیدن حفظ میکنه. ممنونم بینهایت ممنونم که به من این هوش و توانایی رو دادی که بتونم از خودم و احساساتم مراقبت کنم. ممنونم که بهم یاد دادی خودمو راحت در معرض هرچیزی یا هرکسی قرار ندم. ازینکه ارزشمو هی بهم یادآور میشی ازت ممنونم. باتمام وجودم بودنتو حس میکنم. و ممنونم که بهم اجازه میدی حضورتو احساس کنم. دوستت دارم بیشتر از هرچیزی. بانهایت وجودم.....

ماجرا♻️

«ماجرا» را که برای خودم گفتم، بُغض انباشته ام تِرکید. گاه کاری که «روایت» کردن ماجرا با آدم می‌کند، خودِ ماجرا نمی‌کند..

چه خوب که نمیدانی...

تو نمیدانی غرق شدن در دریای موانع تحمیلی و محدودیت‌های گریزناپذیر و رسالت‌های فراتر از آستانه‌ی تحمل یعنی چه! تو نمیدانی دست و پا زدن‌های مداوم و تکراری نه برای رسیدن به ساحل، که برای ثابت ماندن روی آب و غرق نشدن یعنی چه! تو نمیدانی بارها شکستن و بارها به‌هم پیوند خوردن و شبیه به اول ایستادن و لبخند زدن یعنی چه! تو نمیدانی و چه خوب که نمیدانی. دعا می‌کنم که هیچ‌کس نه بداند و نه باور کند که چه می‌گذرد در جهان و درون آدم‌هایی که زیباترین لبخندها را دارند و عجیب‌ترین داستان‌ها را و عمیق‌ترین زخم‌ها را.

دختر کوچولو درونم...

اما باید به راستی اقرار کنم که پنهان کردنِ شیطنت‌های دخترانه‌ام یکی از سخت‌ترین کارهایی بود که همیشه معتقدم هرجایی نباید به نمایش گذاشته شود. شاید گاهی افسارش از دستم در برود اما خوشحالم که به خوبی از عهده‌ی نگهداری‌اش برآمده‌ام. خوشحالم از اینکه برای خودم و زندگی‌ام خط قرمزهایی دارم که هیچگاه حاضر نیستم به هیچ بهایی از آنها عبور کنم و نیز اجازه نخواهم داد کسی بر حُرمتشان پا بگذارد. اینکه من برای شخصیتم حد و مرز تعیین میکنم، ممکن است از نظر دیگران کارِ بیهوده‌ای باشد یا درست نباشد. یا ممکن است فمنیست‌ها طور دیگری به این مسئله نگاه کنند؛ که در این رابطه باید بگویم من هرگز حقوقِ اجتماعی‌ام را کمتر از جنس مرد نمیدانم، اما دروغ چرا؟ راستش برای برآوردن انتظاراتی که از خودم داشتم، به خودم میبالم. و چرا برای وجود و حضورم احساس غرور نکنم؟

بزرگ نشو🤞🏻

میخوام بگم انقدر سخت نگیرید و واسه بزرگ سالیتون مرز تعیین نکنید. درسته خیلی از افکار با وارد شدن به سن بزرگ سالی باید کمی تغییر کنند و دیدگاه‌ها کمی عوض بشه، اما نه همه‌چیز!! راحت باشید بذارید راحت بگذره. کودک درونتونو اذیت نکنید آزارش ندید و خواسته‌های دلشو منفور و بد ندونید. من آدم‌های زیادی رو دیدم که به زور سعی میکنند خودشون رو با باورهای اشتباهی در قالب آدم‌های به اصطلاح بزرگ جا بدن و این از نظر من اشتباهه....

...

اثر انگشت روح!

زخم‌‌ها اثر انگشت روح هستند؛ پشت هر کدامشان اعتماد، تاوان و دردی نهفته است که هیچ مشابهی ندارد.

 

Shayan_kash بیا گوش کنیم،بزن رو لینک :(

ورای واقعیت...

آیا حال شما به هنگام نو شدن،بهاری شده است؟!

به عقیده‌ی من؛
واقعیت، همین جهانیست که در آن زندگی میکنیم که فارغ از زیبایی‌هایش اما ترسناک هم هست. حقیقت ورای واقعیتِ کنونیِ ما وجود دارد که غیرقابل انکار و دوست داشتنی‌ست، حال آن‌که باور کردن یا نکردنش توسط ما در اصل ماجرا دخالتی ندارد و رؤیا خیالاتی ناباورانه‌ در دنیای واقعیت است، اما زیبا.

 

فکر میکردم!

اشتباه در زندگی‌ام زیاد مرتکب شده بودم‌.
یکی از آن‌ها همین بود که فکر میکردم آنها می‌توانند قلبم را بیش‌از چیزی که وجود دارد نشکنند.اما،دقیقا آماده بودند تا به من نشان دهند قلبی که بارها شکسته است ،هنوز هم توان درد کشیدن را دارد...
 

یادبگیر...

یاد بگیر توو زندگیت ببخشی اما فراموش نکنی، یاد بگیر دنبالِ انتقام گرفتن از آدمی که عادت کرده به خراب کردنِ شخصیتش و شکوندن دلِ بقیه نباشی، یاد بگیر آدمارو درست انتخاب کنی تا بعدها پشیمون نشی از انتخابت، یادبگیر انقدر قوی بشی که بعد از رفتنِ آدما از زندگیت زانوی غم بغل نگیری و بی‌تفاوت باشی، یادبگیر تا میتونی مهربون باشی اما با همون آدمی که لیاقتش رو داره، یادبگیر خودت رو دوس داشته باشی و اولویت خودت باشی بعد بقیه، یادبگیر تا زمانی که شرایط کسی رو تجربه نکردی قضاوتش نکنی، یادبگیر دنبالِ اهدافت بری و حرفای آدمارو نشنیده بگیری.‏

من چه می‌خواهم؟

چرا در دنیای ما امکان مبادله‌ی هرچیزی وجود دارد، جز احساسات؟
اگر می‌توانستید در ازای بخشش احساسی به دیگران، آن حسی که خواهانش هستید را دریافت کنید، دنیا اندکی قابل‌تحمل نمی‌شد؟ به عنوان مثال؛ خشم خود را به کسی که در ابراز آن دچارِ مشکل است اهدا می‌کردید، و مقداری از احساسی را به دست می‌آوردید که به هر دلیلی در جست‌و‌جویش هستید. 
خودِ من چه می‌خواهم؟ عمیقا دلم می‌خواهد این دلتنگیِ چسبنده‌ی دوست‌نداشتنی را از دیواره‌های قلبم جدا کنم، و به یک نیازمندِ دلتنگ شدن ببخشم. اما اصلا کسی هست که به دلتنگ شدن نیاز داشته باشد؟
فکر می‌کنم بیشترِ ما آدم‌ها مدت‌هاست با احساساتی دست و پنجه نرم می‌کنیم که مالکشان نیستیم، اصلا در قد و قواره‌ی ما نیستند. 
باید نامه‌ای تحت عنوانِ "پیشنهادات نسترن" برای خدا بنویسم تا اصلاحاتی را برای دنیای بعدی مد نظر قرار دهد؛ البته اگر دنیایی در کار باشد.
باید نامه را بنویسم، قبل از آن‌که همه‌مان خفه شویم.

🌱happy New Year

اگر در قرن جدید هر کدام از شما را دیدم بیایید وانمود کنیم همدیگر را نمی‌شناسیم!
امسال بیشتر از هر سالی خودم را جدا از سال نو و اصلا آدم‌ها می‌بینم.سالی که گذشت یه ورژن از من رو توی خودش جا گذاشت و با منِ جدید آشنام کرد. با منِ جدیدی که هنوز کامل نمیشناسمش و نمیدونم چقدر میتونه بهتر از چیزی که هست باشه اما دوستش دارم...
سالی که گذشت پر بود از روزهایی که از وحشت اتفاقات افتاده و نیفتاده قالب تهی میکردم...
سالی که اشک با اشک پاک میکردم و زخم به زخم خودِ جدیدم رو پیدا میکردم،روزایی که به خودم افتخار کردم و لحظه هایی که بلند بلند خندیدم و خودمو ساختم، با نهالی که توی قلبم کاشتم و الان تبدیل به یه درخت زیبا و جوون شده که الان سایه انداخته و زیر سایه‌ش تمام دلخوشی‌ها جمع شده...
 نمیدونم سال آینده کدوم نقطه از زندگیم وایسادم ولی میدونم منِ جدید مسیر پرپیچ و خمی رو توی سال جدید پیش رو داره که پر از روزای قشنگ و حسای خوبه...
 فقط کافیه یکم منتظر باشم تا توی وقت خودش اتفاق بیوفته اون چیزی که سالها خوابشو میدیدم،مثل شکوفه دادن یه درخت تو بهار، یا طلوع و غروب خورشید!
اونوقته که لذت یه موفقیتو درک میکنم،تویِ زمان و مکان مناسب خودش...

سال نو مبارک🌱🤍🌸


۰۱/۰۱/۰۱

 

بالهایمان زخمیست اما هنوز بلند پروازیم...🕊