وارونه روی تخت دراز کشیده‌ام. پاهایم را عمود به دیوار چسبانده‌ام و خنکای دیوار به جانم نشسته. پنجره را مثل همیشه باز گذاشته‌ام تا ماه عوضِ سرک کشیدن، مستقیم توی چشمانم بریزد. چشمانی که معصومانه دنیا را بی‌آلایش میبینند و هیچ ترک ادایشان نمیشود که دست بردارند از دیدن خوبی‌های بی‌حاصل. ترانه‌های منصفی خیالم را تا حوالیِ دریای جنوب میکشاند و موجِ موهایم را که از تخت روانه‌ی زمین شده‌اند، در آسمان تاب میدهد. بعد از این شرح باید بگویم که رفته رفته تنهاییِ امنم را دوست‌تر دارم از همیشه;;;;