عصر زمستانی و یک لیوان لته کافیست تا برای لحظاتی کوتاه در دلخوشی‌های خیالی‌ام غرق بشوم و فراموش کنم آن غمی را که از آن من نیست. خستگی را به شب و خانه موکول میکنم، به هرحال باید خوش‌رویی کنم با مردم. چند ماه پیش مهربان‌تر بودم نمیدانم روزگار چه میکند با آدم؛ اما کاش آدم میتوانست در هر شرایطی خودش را نبازد.

آدم غمگینی را که امروز دوبرابر شده بود پشت کول انداخته‌ام و کشان کشان به خانه میبرم. خوابش برده و نمیتوانم دستش را بگیرم. کمی روی دوشم سنگینی میکند؛ اما خب چه میشود کرد؟ آدم که نمیتواند تکه‌تکه‌های وجودش را وسط خیابان، بین آن همه شلوغیِ بی در و پیکر رها کند، میتواند؟ در عوض آهنگ را توشه‌ی راهم کرده‌‌ام. با من میشنوید؟

بزن رو لینک download_emshab