آیینه..‌.

گفتی چشم‌ها آیینه‌ی دلِ ما هستند. می‌خواهم گوش‌هایم را بگیرم و دهانم را ببندم، اما پیش از آنکه چشم‌هایم بسته شوند بگو؛ اکنون که قلبم خرد و شکسته شده است، آیینه چه تصویری را منعکس می‌کند؟
 

آخرین روزهای ۱۴۰۰...

سالی که گذشت خالی از هر آرزو و رویایی بود و سرشار از اهداف بزرگ و کوچک. پر از غریبه‌هایی که نزدیک شدند و آشناهایی که غریبه...
تمام این مدت حال روحی‌ ثابتی نداشتم اما بیشتر محبت کردم، لبخند زدم و کمتر از آدم‌ها ترسیدم و مابین لحظاتی که انسان‌ها را دوست داشتم گاهی هم دوست داشته شدم. نگاهم به فراز و نشیب‌ روزهایی‌ست که گذشت. غمگین، مردد و درمانده بودم اما روزهایی هم چشمانم خندید، بخشی از تلاش‌هایم نتیجه بخش بود و لذت‌های کوچک و بزرگ را تجربه کردم. و از همه مهم‌تر فهمیدم غم، رنج و مشکلات مانند شادی، سرخوشی و شوق درست لحظه‌ای که باور نداری پیدایش می‌شود؛ پس دیگر لازم نیست چیزی را در این زندگی جدی بگیرم:)

963🔥

آتشی افروخته‌ام و تمام غمهای سالی که گذشت را هیزمش میکنم خاکسترش را به دست باد خواهم داد. و به استقبال سال عشق و امید خواهم رفت... 

صادق هدایت

تعاریف متفاوتی از عشق را از نویسندگان مختلف خوانده‌ام و از همه‌ی آن‌ها برایم ملموس‌تر، گفته‌ی صادق هدایت بود : 
عشق آوای زیبایی‌ست، از حنجره‌ی آدم کریهی که نباید از نزدیک به وی نگریست.

خودم را کجا می‌توانم پیدا کنم؟!

نمی‌توان انکار کرد که در نهایت، همه‌ی ما به خودمان بازمی‌گردیم. وقتی جهان ساکن و خاموش می‌شود، وقتی که آسمان و زمین سیاه‌پوش می‌شوند، هرجا و در هر حالی که باشم، خودم را در کالبدم حس می‌کنم. 
تمامِ روز را برای دور شدن از خود دویده‌ام و آن‌لحظه، جانی نمانده تا مقاومت کنم، پس تسلیم می‌شوم... ترس، تکیه‌زده بر دیوار، فاتحانه من را نگاه می‌کند. تناقض‌ها تکه‌های روحم را به هر سو می‌کشند. گره افکارم کورتر از همیشه می‌شود. در چنین لحظاتی برای لمسِ دستی آشنا، دست‌هایم را در هوا تاب می‌دهم، به امیدِ گرفتنِ دستی که گره‌ها را باز کند، ترس‌ را دور کند و تکه‌های روحم را بارِ دیگر کنار هم بچیند. 
از امید گفتم؛ در این جنگِ نابرابر، به امید هم فکر می‌کنم. امیدم را جایی بین کشمکش تناقض‌ها، یا میانِ گره‌های افکارم گم کرده‌ام. شاید شبی از شب‌های پیشِ رو، خودم را نیز گم کنم. امید را هرجا که جست‌و‌جو کردم، پیدا نکردم. خودم را کجا می‌توانم پیدا کنم؟
شوپنهاور می‌گوید به اتفاقی که رخ دادنش تنها یک احتمال است، فکر نکن. پس به او گوش می‌دهم. البته اهمیتی هم ندارد، چون شب‌ها خواهند گذشت، روزها هم... اکنون تنها چیزی که برایم اهمیت دارد، امید است. باید امیدم را پیدا کنم، پیش از آن‌که گم بشوم.

...

هیچ‌کس نخواهد فهمید پشت دیواری که از واژه‌ها ساخته‌ام، چه چیزی را پنهان می‌کنم...

ما نرفته‌ایم اما نیستیم دیگر...

ما نرفته ایم اما نیستیم دیگر. این آدمها ما را در آخرین بارهایی که هیچکداممان نمیدانستیم آخرین بار است، جا گذاشته اند. از همه ما، یک مشت خاطره مانده و یک اسم نه چندان خاص که با شنیدنش، کسی لزوما به یادمان نمی افتد. سایه ای بیش نبودیم و اکنون، غباری بیش نیستیم. رفته ایم گویی هرگز نیامده بودیم و نیستیم گویی هرگز وجود نداشتیم. تمام حرف هایمان هم تجزیه شده اند به ذرات کوچکِ پراکنده در نمیدانم کجا هایِ نوشتنی ای که دیگر هم کسی نمیخواند، متاسفانه. این انتهایی بود که میدانستم می آید و برایش اماده بودم، اما در میانه فرا رسید و این کمی مرا سردرگم و به غایت اندوهگین کرد.

شما چطور؟!

...!

ﻭﺍﺭﺩ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﺸﻮ ، ﺩﺭ ﺳﮑﻮﻥ ، ﺩﺭ ﻭﻃﻦ ،ﺩﺭ ﻫﺸﯿﺎﺭﯼ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮔﺮ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﻤﺎﻥ، ﺍﺑﺮﻫﺎ ﻣﺤﻮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ....

💞

چیزی که آدمو از تنهایی بیزار میکنه و باعث میشه دلش بخواد توی جمع باشه، عدم تحمل خودشه. آدمی که تنهاست چون نمیتونه خودشو تحمل کنه دنبال پیدا کردن راهی برای رها شدن از خودشه...

شادی...

دلم میخواست میشد ابرای توی آسمون رو بغل میکردم. روی رنگین کمون سُر میخوردم. روی هرچیز سیاهی اکلیل نقره‌ای میریختم. وقتی بارون میومد توی کوچه‌ها می‌دویدم تا خیس‌ِخیس بشم. من فقط دنبال حال خوبم! راستی ببخشید، شما شادی رو اینورا ندیدین؟!