آقای قاضی همانطور که خودتان میدانید، جهان به هم ریخته و همه در جست و جوی ستاندن حقشان هستند. آگاهی مثل یک گرد سحر آمیز دارد همه‌جا را فرا میگیرد میخواهم اعتراف کنم که گوشه به گوشه‌ی روحم درد و رنج و عذاب و خون مُردگی است و بارها و بارها مورد خشونت قرار گرفته.
آقای قاضی شما مرا به جایی فرستادید که روح بی‌پروایم را بسیار سرکوب کردند و آن بیچاره خیلی چیزها را ناچارا به خودش قبولاند، طوری که دیگر اگر بخواهد هم نمیتواند ترکشان کند. میخواهم اعتراف کنم گناه من این بود که میخواستم خودم باشم اما هیچوقت نتوانستم، بعد به خودم دروغ گفتم که تا به حال توانسته و از این به بعد هم میتوانم و آنقدر تکرارش کردم که به دروغ بزرگ باور پذیری تبدیل شد. اما تکرار این حماقت و گول زدنِ خودم، دیگر کافی است. حالا من برای همه‌ی نتوانستن‌هایم از اعماق قلبم اندوهگینم. نمیتوانم قلمم را بی‌پروا روی کاغذها برقصانم و هرچه توی ذهنم می‌آید را بازگو کنم. همین حالا نود درصد از اعترافاتم را سانسور کرده‌ام، پس نمیتوانم ترس‌ها را پشت گوشم بیاندازم و در حالی که دارم موهایم را به دست باد میسپارم، جسورانه بایستم... آقای قاضی زندگی‌ام کامل نشده و راستش میخواهم بگویم که ماموریتی که محول نموده بودید با شکست مواجه شد. روحم بسیار رنجور و زخمی شده و باید فورا برای مداوا، نزد شما بازگردم.

لطفا مقدمات این امر را فراهم کنید تا آنجا درموردش صحبت کنیم، من به دوباره دیدنتان و درآغوش کشیدنتان سخت محتاجم. مستحضرید که؟
سوالات بسیاری در ذهنم هست که باید ابتدا شما را ببینم. باید بفهمم آیا واقعا همه‌چیز یک سراب است یا خیر. بعید میدانم که دلم بخواهد دوباره به اینجا بازگردم؛ بنابراین لطفا بعد از گذراندن دوره‌ی نقاهتم، مرا به یک سیاره‌ی دیگر بفرستید، مرقوم بفرمایید در جواز عبورم که ترجیح میدهم آنجا درخت باشم یا کبوتر...🕊🌱