عزیزِ دلم، حال من هیچ خوب نیست. روح و تنم مملو از احساسی توصیف‌ناپذیر شده است. استخوان‌های قفسه‌ی سینه‌ام سنگینیِ این احساس را تاب نمی‌آورند، صدای خرد شدنشان را می‌شنوم. بارها خواسته‌ام یک نفر سرش را روی سینه‌ام قرار دهد و او نیز خرد شدنشان را بشنود، اما این‌جا مدت‌هاست کسی نمی‌شنود؛ این‌جا میان صاحبان گوش‌های کر، خرد شدن ، درد غیر قابل تحملی دارد.
می‌دانی، هیچ‌گاه نمی‌خواستم کسی نظاره‌گر درد کشیدنم باشد اما گمان می‌کنم این تنها چیزی است که اکنون به آن نیاز دارم. این‌جا کسی صدای خرد شدنم را نمی‌شنود.
رنج مرا بشنو؛ فقط همین را از تو می‌خواهم.