شاید رد انگشتام روی گلوی کوچولوش مونده.
بچگیم گم شده بود. قایم شده بود چون حس میکرد برای قوی بودن باید بزرگ بشه؛ پس همونجا رهاش کردم. باید انتخابش با من میبود اما نبود یادم نمیاد بچگیم رو شاید وسط خیابون رها کرده باشم.
یادم نمیاد توی کدوم چالهی گِل رهاش کردم. شاید از ماشین درحال حرکت پرتش کردم بیرون و صدتا قل خورده و زخمی شده.
شایدم لباسش گیر کرده به ماشین و مجبور شده تموم راه رو دنبال ماشین بدوه... شاید بچگیمو سوار یکی از بازیهای شهربازی کردم و وقتی شروع به حرکت کرد من گذاشتم و رفتم. با ترساش تنهاش گذاشتم.
شاید کشتمش! شاید بچگیمو از خودم کشیدم بیرون و با دستای خودم بابت ترسای مسخرش خفش کردم. شاید رد انگشتام روی گلوی کوچولوش مونده.
بردمش توی باغچهی خونم خاکش کردم و حالا هم گل داده و دست از سرم برنمیداره. شب که میشه حس میکنم تکتک اون گلا دارن نگاهم میکنن. حس میکنم قرار ریشههاشونو بپیچن دور گردنم و بگن تو نباید بزرگ میشدی...