من بارها مرده‌ام، با آن‌که می‌بینی نفس می‌کشم و امیدوارم بدانی که نفس کشیدن، دلیلی بر زنده بودن نیست. حسابِ دفعاتی که طعم مرگ را چشیده‌ام از دست داده‌ام؛ بارها بخاطر دل بستن به امیدهای پوچ، چندباری به دلیل تکیه بر بودنِ انسان‌ها با این‌که به استواری‌شان تردید داشتم و در نهایت، آخرین دلیل.
امروز بخاطر تو تجربه‌اش کردم؛ امروز که حلقه‌ی ریسمان غم دور گردنم را دیدی، دست‌های نجات‌دهنده‌ات را مشت کردی، چند قدم فاصله گرفتی و خفگی‌ام را، به تماشا ایستادی. نگاهِ من تا لحظه‌‌ای که توانی برای باز نگه داشتن پلک‌هایم داشتم، به دست‌های تو گره خورده بود. می‌دانی، گمان می‌کنم که گاهی دست‌های بی‌حرکت سهم بیشتری در‌ خفگی‌ها دارند.
دست‌ها، دست‌های توانا برای نجات، اما بی‌حرکت.