از پنجره هوای سرد سر کشی کرده. در تاریکی رویاهایم را ورق می‌زنم. درحال حاضر باید خواب می‌بودم ولی همیشه برنامه ریزی ها درست پیش نمی‌روند. با خودم گفتم حیف است من از وضعیت حال ننویسم. همین حالا سیم شارژر بین لب هایم مانده و یک کیلو و سی صد گرم دیگر افسرده تر شدم. و اگر جلویم را نگیرند احتمالن تا خود صبح توانایی ام برای نوشتن بیشتر و بیشتر شود. یک چیزی از آن ته مه های قلبم دارد رنج می‌کشد.
هرچی می نویسم دلم آرام نمی گیرد. انگار که یک حرف هایی جا بمانند. انگار که ناتوانی ام دارد بی داد می کند. زورم نمی رسد. اما می نویسم. نیاز دارم از دنیای اطرافم دور شوم. و ساعت های طولانی را به گشت و گذار با روحم بگذرانم.

می‌دانی، به باد دروغ می‌گویم.
که حالم خوب است و همه‌چیز روالش را می‌گذراند. چکاوک‌ها آواز می‌خوانند و بیدهای مجنون آزادانه می‌رقصند، نکند شنیدن واقعیت دلت را بلرزاند!