سوال می‌کنند امروزت چگونه گذشت؟ می‌گویم، با دیدن باریدن برف تهران، روزم را شروع کردم. چندین عکس از ذوق باریدن اولین برف برای خودم ثبت کردم و یک فیلم از جنیفر لارنس که کراش سال های دورم هست دیدم. چند جمله و دیالوگ از فیلم‌ را شات گرفتم. خودم را در آیینه دیدم. موهایم بلند شده و زیر چشم هایم کمی گود و سیاه شده که بی چون و چرا چشمم را بستم و پشت کردم به خودم. Ps بازی کردم و با دو باخت احمقانه و یک برد طعم تلخ باختن را فراموش کردم. هر طور که بود، هر طور که می‌شد تلاش کردم فرار کنم از شنبه، سپس برخوردم به این‌که اصلا چرا باید از خودم فرار کنم؟ ایستادم و بعد سر خودم فریاد کشیدم که کجا؟ خودم را گیر انداخته بودم انگار. یک وقت ها آدم انگار باید صبر کند. ندود. بماند. و قبول کند فرار چیزی را حل نمی‌کند، بلکه فقط باعث می‌شود همه چیز برای چند دقیقه یا چند ساعت محو شود. مثلا در خیابان بهتر می‌شود با خودت روبه رو شوی. وقتی میان خیل آدم ها، یقه ی خودت را می‌گیری و می‌گویی؛ ببین، هرجا بروی آسمان همین رنگ است. پس بیهوده خودت را جا نگذار. دیشب موقع خواب وقتی با یک نفر گفتم زندگی خیلی در رنج دارد طی می شود، این جمله را گفت؛ که حقیقت همین است، اما تو سعی کن از خودت جا نمانی.