نمی‌دانم چه بر من می‌گذرد. جایی میان نخواستن و نتوانستن اسیر شده‌ام. این‌بار هم نمی‌دانم که باز نشدنِ این گره‌ها از ناتوانی من است، یا نمی‌خواهم که رها شوم. حتی نمی‌دانم چرا این کلمات را کنارِ هم می‌چینم. شاید نیمی از وجودم می‌خواهد به آن نیمِ دیگر ثابت کند که اگر از پسِ زندگی‌ کردن برنمی‌آیم، دستِ کم می‌توانم افکارم را به کلمات بدل کنم.
مدت‌هاست نمی‌توانم، یا نمی‌خواهم که بگویم چه احساسی دارم. اسیر افکارم هستم و این زنجیر‌های نامرئی، زاینده‌ی این نخواستن‌ها و نتوانستن‌‌ها هستند. البته خیلی چیزهای دیگر هم هستند که نمی‌خواهم یا نمی‌توانم، اما به‌شکل غمگینی شادم که هنوز می‌توانم بنویسم. لحظاتی که می‌نویسم، سنگینی آن زنجیرها برایم قابل‌تحمل می‌شود. حتی میان دو نیمه‌ی وجودم صلح حکمفرما می‌شود، هرچند می‌دانم که موقتی‌ست. فعلا همین نوشتن را می‌خواهم تا روی زندگی را کم کنم و فکر کردن به ناتوانی‌ها را به آینده موکول می‌کنم...