من تمامِ اندوخته‌ی صبرم را به پای تو ریختم.
من تمام آن‌چه یک‌نفر برای زنده ماندن _نه صرفا نفس کشیدن_ نیاز داشت را به تو بخشیدم و حالا با دست‌های خالی و قلبی خالی‌تر، رها شده‌ام. آن روزها نمی‌توانستم درک کنم که بی‌حسی با آدم چه می‌کند. با خودم می‌گفتم؛ مگر می‌شود دیگر گرمای هیچ احساسی قلب را لمس نکند؟ به‌هرحال، به ندانسته‌هایم رنگِ تجربه بخشیدم...مدت‌ها طبق عادتِ گذشته، سعی بر انکار آن‌چه که رخ داد داشتم. تلاشم مثل قطره‌‌ی جوهری در دریای مشکلات محو می‌شد، گویی هرگز وجود نداشت. حالا از نبرد با آن‌چه تغییرناپذیر است، خسته‌ام، رنجیده‌ام. می‌دانم آخری را قبلا هم گفته بودم. با خودم بیگانه‌ام در حالی که فقط این خودِ فروپاشیده برایم باقی مانده است. این غریب‌ترین غریبگی‌ست.می‌‌خواهم نام این سکانس از زندگی‌ام را بگذارم دست‌های خالی، یا شاید هم دست‌های کوتاه. آن‌قدر کوتاه که هیچ‌وقت به تو نخواهند رسید...
نوشتم دست‌های کوتاه، یاد نوشته‌ای افتادم که دوستش دارم :
دست‌های ما کوتاه بود و خرماها بر نخل.
ما دست‌های خود را بریدیم و به سوی خرماها پرتاب کردیم.
خرما فراوان بر زمین ریخت،
اما ما دیگر دست نداشتیم.