حالا که هیچ کلمه یا جمله ای یاری نمی کند، روی آوردم به آهنگ هایی که کمی مرا می سپارند به رویاها و دراماتیک ها. به خودم قول داده بودم امشب را تا صبح بیدار باشم. دلم برای شب بیداری و تاریکی و خوابیدن آدم ها تنگ شده بود. حالا خیره ام به سقفی که گم شده و دارم به هیچ چیز فکر نمی کنم. و واقعا هم همینطور است. من به هیچ چیز دارم فکر نمی کنم. و این وحشتناک است.