وارونه روی تخت دراز کشیده‌ام پاهایم را عمود به دیوار چسبانده‌ام و خنکای دیوار به جانم نشسته. پنجره را مثل همیشه باز گذاشته‌ام تا ماه عوضِ سرک کشیدن، مستقیم توی چشمانم بریزد. چشمانی که معصومانه دنیا را بی‌آلایش میبینند و هیچ ترک ادایشان نمیشود که دست بردارند از دیدن خوبی‌های بی‌حاصل....

با همه‌ی جان‌سخت بودن‌ها، انسان موجودی شکننده، آسیب‌پذیر و حساس است. ما هرگز همان آدمی نیستیم که پیش از فاجعه بوده‌ایم. هر اتفاق و هر بحران، هر چند لایه‌ای ضخیم روی پوست‌مان می‌کشد و پوست‌ کلفت‌مان می‌کند؛ اما چیزهایی از ما در میانه‌ی راه خروج از فاجعه جا می‌ماند. مهم نیست قوی‌تر می‌شویم و یا محکم‌تر؛ مهم این است که عوض می‌شویم و تغییر می‌کنیم.ما آدم دیگری می‌شویم؛ محافظه‌کارتر یا جسورتر. و در پس ظاهر محکم‌مان، همچنان نیازمند آرامش در حضور دیگرانیم. بعد شاید شبی، بنشینیم و کمی برای چیزهایی که دیگر نیستیم، اشک بریزیم و یا برای چیزهای تازه‌ای که هستیم، جشن بگیریم. گمانم پیوستن به این غم یا شادی فقط به این بستگی دارد که چقدر دلتنگ خود قدیمی‌مان باشیم و یا چقدر تغییرها شگفت‌زده‌مان کرده باشند.