آن بیرون طوفان نیست!
من داشتم فنجان چایم را میشستم و فکر میکردم که ما؛ همه ما، حق مسلم خورده شدهای داریم که انگار حواسمان بهش نیست خیلی وقتها. حواسمان نیست که بر اساس کارکرد مغز و بدن و روح و جانمان، ما واقعا حق داشتهایم یک روزهایی از همه دنیا مرخصی بگیریم. از نگرانیهایش، دلشوره هایش، غمهایش، نشدنها و نرسیدنها و نداشتنهایش... ما حق داشتهایم که یک روزهایی سرمان را از آب بیرون بیاوریم و ببینیم آن بیرون طوفان نیست. ببینیم یک ساحلی در نزدیکی هست که اتفاقا سلامت است و به سلامت میتوان بهش رسید، بدون سعی خاصی.
ما حواسمان نیست لازم داریم یکی باشد کنار هرکدام از ما که گاهی همه بارها را، همه همه بارهای سنگین و سبک و ریز و درشت و دور و نزدیک را! از دوش ما بردارد تا ما فرصت کنیم یک دمی بیفکر و بیخیال و بیخاطره به حال خودمان بمانیم و نفس تازه کنیم و مثل سه سالگیهایمان بخوابیم. سنگین. آرام. معصوم. جوری بخوابیم که انگار هیچ اتفاق خاصی نمیافتد بیرون از خواب ما... هیچ اتفاقی. چون اگر هم بیفتد کسی دیگر هست که قرار است به جای ما حل و فصلش کند. چون حق ماست که گاهی، خیلی خیلی گهگاهی اصلا؛ مثل سه سالگیهایمان خوابهایی ببینیم که هیچ کابوسی تویشان نیست :)