این روزها؟ غصه دیگر در زندگیم فرمانروایی نمی کند. نمی گویم غصه نیست. می آید گاهی. شاید حتی بماند. اما من معطلش نمی مانم.

با پشت صاف و سر بالا و قدم های مطمئن دنبال زندگیم میروم و غصه هم می خورم. قهوه مورد علاقمو میخرم و دم صندوق اشک هامو با دو دست پاک می کنم. سبد گل از گل فروشی میخرم و اشک هم میریزم. توی مهمانی بغضم را با سالاد قورت می دهم، حتی چندساعت سرخوشانه می رقصم و مواظبم اشک هایم ناگهان آرایشم را خراب نکند..

مردم؟ مردم به کسی که تلاش می کند روی پا بایستد احترام می گذارند. من از مردم جز تحسین و احترام چیزی ندیدم. غصه را نباید گذاشت تیتر درشت زندگی. با غصه باید مدارا کرد. با غصه باید زندگی کرد. باید زندگی کرد. زندگی. حتی اگر تا همیشه بماند.