میترسم که آخرین بار باشد…
آخرین باری که دیدمت را خوب به یاد دارم. مینویسم آخرین بار بود، اما در آن لحظات نمیدانستم چه رنجی انتظارم را میکشد.
حالا میدانم تو دیگر نیستی و نخواهی بود. نمیدانی اما دانستنت چندان از دردم نمیکاهد. گاهی به چهرهی عزیزانم نگاه میکنم، هنگامی که پس از خداحافظی از من دور میشوند، نگاهم ادامهی گامهایشان را بیتابانه دنبال میکند؛ میترسم که آخرین بار باشد و ندانم.
پس از تو بیش از آنکه احوالم دستخوش غم باشد، دچار ترسی غیر قابل تحمل شدهام. تو به من آموختی که انسان میتواند به سادگی بر دیگری چشم ببندد و از او عبور کند، به گونهای که گویی هرگز وجود نداشته است. ترسناک نیست؟ من هم از تو گذشتم. انتخاب کردم یا چارهی دیگری نداشتم؟ نمیدانم.
شبیه ستارهی دنبالهداری که چشم برهم زدنی تیرگی آسمان را میشکافد و محو میشود، تنها چیزی که از تو برایم باقی مانده، خاطرهی عبورت است؛ خاطرهای که هر شب سیاهی پشت پلکهایم را روشن میکند.
برای قلبی که رنجاندی و همچنان دوستت داشت، برای ذهنی که برآشفتی و از آن عبور کردی، فراموش کردنت تنها انتقام ممکن بود.