صندلی شماره‌ی یک خانم شمس:
- من چرا این‌جا هستم؟
پنجره را گشودم، به سمتش برگشتم و به چشم‌های پرسشگرش نگاه کردم: گفته‌اند مدتی است که مصرانه به خود آسیب می‌زنی. من برای شنیدنت این‌جا هستم و تو، برای صحبت از آن‌چه درونت رخ داده و آشفته‌‌ات کرده است.
روی صندلی مقابلش نشستم و سکوت کردم، به این امید که سکوتم او را وادار به سخن گفتن کند. پس از چند لحظه از نبرد با افکارش دست برداشت و گفت: من گم شده‌ام. مقابل تو نشسته‌ام، صدای نفس‌هایت را می‌شنوم، زخم روی تنم را به خوبی احساس می‌کنم و با وجود تمامِ این‌ها، گویی این‌جا نیستم. میان جسم و روحم، فاصله‌ای است که نمی‌دانم چگونه باید آن را طی کنم.
سکوت کرد. پلک‌هایش را روی هم فشرد. گمان کردم برای مقاومت در برابر ریزش اشک‌هاست، اما ناگهان خندید و گفت: آن‌ها باور نمی‌کنند که من به خود آسیب زده‌ام (لباسش را بالا زد و زخم تازه‌ای را نشانم داد)، فقط برای این‌که خودم را احساس کنم.
پرسیدم: "آن‌ها" چه کسانی هستند؟
لباسش را به حالت اول برگرداند، چشم‌هایش را تنگ کرد و خودش را کمی عقب کشید. انگار باور نداشت که پاسخ این پرسش را نمی‌دانم.


گویی پس از چند لحظه نظرش را تغییر داد، زیرا با لحنی آرام‌تر از قبل گفت: همان کسانی که مرا به سوی مسیری که نمی‌خواستم هدایت کردند؛ دست‌هایی که مرا برای ادامه دادن، به جلو هل می‌دادند و زمانی که گم شدم، هیچ‌کدام از آن دست‌ها نبودند تا مرا به خودم برگردانند. من تنها بودم و هر قدمی که در آن راه تاریک برمی‌داشتم، بر گم‌شدگی‌ام می‌افزود. تنهایی به رنج‌ها عمقی وصف‌نشدنی می‌بخشد، و شاید برای عمق بخشیدن به رنجِ گم‌شدگی، سخاوت بیشتری به خرج می‌دهد. گم شدن را با کدام مقیاس می‌توان اندازه گرفت و توضیح داد؟ من بیشتر از هر چیزی، از ناتوانی‌ام برای توضیح احساسم به آن‌ها خسته‌ام.
منتظر پاسخی برای پرسشش نماند، بیشتر از آن‌ چیزی که به نظر می‌رسید از یافتنِ پاسخ ناامید بود. گفت: آن‌ها مرا در مسیری که به من تعلق نداشت، در وضعیت ناخوشایندی که مسببش نبودم رها کردند. حال نه می‌خواهم و نه اجازه می‌دهم که برای یاری رساندن به من قدمی بردارند. از اعتماد به نقاب خیرخواهی آن‌ها، چیزی جز رنج نصیبم نشده است و در حال بیشتر فرو رفتن در گودال عمیقی هستم.


نگاهش رنجیده بود، اما تلاش می‌کرد که پنهانش کند. نگفتم که بیهوده است و تلاشش را تماشا کردم. پس از لحظاتی سکوت گفت: من گم شده‌ام. چندمین باری است که این‌ جمله را بر زبان می‌آورم؟ اصلا اهمیتی دارد؟ البته که نه. آن‌چه اهمیت دارد و من احساسش می‌کنم همین است؛ گم شدن. تو نمی‌توانی به من کمک کنی، شاید حتی من نیز برای نجات دادن خود از این وضعیت اسفناک ناتوان باشم؛ مطمئن نیستم، اما این را هم به خوبی می‌دانم که اگر نجاتی در کار باشد، تنها به دست خودم امکان‌پذیر است. کمک به یک گم‌شده معنایی ندارد، مگر زمانی که خود را بار دیگر بیابد.
این‌بار من پرسیدم: چگونه خود را نجات خواهی داد؟
خندید. سرش را به طرفین تکان داد و گفت: حتی نمی‌توانی تصور کنی که چقدر دلم می‌خواست پاسخ این پرسش را بدانم.
خنده روی لب‌هایش خشک و حالت چهره‌اش سخت شد: تا زمانی که توانی برای قدم برداشتن دارم، از جست‌و‌جوی راهی برای بازگشت به خود دست برنمی‌دارم؛ این تنها چیزی است که به آن اطمینان دارم.
به عقب تکیه دادم و به صندلیِ خالی روبه‌رویم خیره شدم. لحظاتی قبل اتاق را ترک کرده‌ بود و آخرین جمله‌اش بی‌وقفه در ذهنم می‌چرخید: می‌روم تا آن‌چه از دست داده‌ام را بار دیگر بیابم...

پ_ن: برای مخاطب و دوست خوبم که سعی کردم با روح درونیش ارتباط پیدا کنم. به امید تموم شدن تاریکیها دختر دوستداشتنی❤