مُهمل بافی🩸
هوایی آلوده به خون، به اجبار خودش را تا توی مشامم میکشاند و نمیرود. دستهای تاریکش را به دیوارهی رگهایم کشانده و سوز سرما را با خودش به جانم مینشاند. گاهی پاهایم نیز تا سر حدِ مرگ یخ میزنند. در این احوال، رسیدن به کمال هم راضیام نمیکند. حوصلهی کتاب خواندن، فیلم دیدن و گردش را هم ندارم؛ اما تا نیمههای شب، طوری سرم را توی کتابها و فیلمها فرو میکنم، انگار همهی کلماتشان را از بر میشوم. چشمانم برای ساعتها به کرات یک پاراگراف را دنبال میکنند، بیآنکه چیزی فهمیده باشم. از آن طرف کلمات بسیاری به ذهنم حجوم میآورند تا آنها را در آغوش گرفته و بر تن کاغذها بنشانم، اما خدا میداند که مجال شرح نیست؛ لیکن فرار را به قرار ترجیح داده و سخن را کوتاه میکنم. راستش از شما چه پنهان، گمانم است مردم هم حوصلهی شنیدن مُهمل بافیهایم را نداشته باشند. تنها میتوانم از شما دعوت کنم برای دقایقی به آغوش قطعه شعری و چند کلامی موسیقی پناه ببریم.