ما آدم دیگری میشویم...
اما با همهی جانسخت بودنها، انسان موجودی شکننده، آسیبپذیر و حساس است. ما هرگز همان آدمی نیستیم که پیش از فاجعه بودهایم. هر اتفاق و هر بحران، هر چند لایهای ضخیم روی پوستمان میکشد و پوست کلفتمان میکند؛ اما چیزهایی از ما در میانهی راه خروج از فاجعه جا میماند. مهم نیست قویتر میشویم و یا محکمتر؛ مهم این است که عوض میشویم و تغییر میکنیم. از پا نمیافتیم؛ اما آدم دیگری میشویم. گاهی در این لحظه اگر این تکه از شعر فروغ را با خودت بخوانی، حس عجیبی مثل ترکیدن حباب در تاریکی، وجودت را پر میکند؛
ای هفت سالگی
ای لحظههای شگفت عزیمت
بعد از تو هرچه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطهای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
ما آدم دیگری میشویم؛ محافظهکارتر یا جسورتر. و در پس ظاهر محکممان، همچنان نیازمند آرامش در حضور دیگرانیم. بعد شاید شبی، بنشینیم و کمی برای چیزهایی که دیگر نیستیم، اشک بریزیم و یا برای چیزهای تازهای که هستیم، جشن بگیریم. گمانم پیوستن به این غم یا شادی فقط به این بستگی دارد که چقدر دلتنگ خود قدیمیمان باشیم و یا چقدر تغییرها شگفتزدهمان کرده باشند.